ظهر تابستان است...

در پاسخ به فراخوان ِ مقاله برای پنجمین سالگرد تاسیس انجمن فرهنگی هنری سایه

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند 

                   که چه تابستانی است .

شهریور. این ماهِ سال هم مثل یازده تای دیگر آمد و مثل همه هم می رود . شهریور هم کوله بار سنگینی بر دوش می کشد . علاوه بر پایان تعطیلات مدارس و دانشگاه‌ها ، آغاز جنگ هشت ساله و مرگ اخوان و صمد بهرنگی و ... را هم اضافه کنید . ( البته با زمینه‌ی گرمای خرما پزان خوزستان + شرجی )

قرار است از انجمن سایه بنویسم .

 شهریور 1381 با همه ی متعلقات مافوق و غیر مافوق . ماحصل نشست‌های دوستانه‌ی چند جوان هم محله‌ای می‌شود یک انجمن فرهنگی هنری. حالا اسمش هر چه می‌توانست باشد. معمای پیچیده‌ای نیست. خوب بالاخره حسرت تاریخی مردمان جنوب بر دیگران پیروز شد و ما شدیم سایه. انجمن فرهنگی هنری سایه.

استان خوزستان بی هیچ تعصبی همواره از قله‌های فرهنگ و تمدن ایران بوده است. احمد محمود، چغاز‌نبیل، سید علی صالحی، عدنان غریفی، اشکفت سلمان، شوش دانیال، ناصر تقوائی و ...

این سال‌های خوزستان روزگار خوبی ندارد.( البته از حیث فرهنگی و هنری عرض می کنم. الباقی بماند به وقت حاجت). هر روزه این محرومیت‌ها بیشتر و صد افسوس حساسیت‌ها هم کمتر. اگر حافظه‌تان یاری نمی‌کند برای یادآوری عاقبت جشنواره‌ی تئاتر ایران زمین را می‌گویم.

 چراغی به دستم / چراغی در برابرم / من به جنگ سیاهی می روم.

در این آشفته بازار چه باید کرد؟ شاید هیچ کدام از ما آن‌قدرها دستان‌مان بلند نباشد که به جایی از مناطق ممنوعه برسد که گفته اند دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. با این وجود گمان نکنم هیچ دستی بی آستین باشد. پس آستین را بالا زده و روی دیوارها بنویسیم: شهر هنوز زنده است.

بیاییم بر اساس تفاهمات و همان اختلاف نظرها که به گمان برخی از کوه دماوند هم سخت ترند، زیر سایه‌ی جمهوری کوچک‌مان در کنار هم قرار بگیریم و در میدانِ عمل نشان دهیم: انسان دشواری‌یِ وظیفه است.

امید که هر روزی از روزگاران، رهگذری از  "پل سفید" گذشت و با دستمال عرق پیشانی را پاک کرد علاوه بر نوشیدنی تگری یادی هم از سایه ی خنک ما نیز بکند. به امید آن روز؛ بیا بگذریم از راه‌های بی نقشه ...

انجمن فرهنگی هنری سایه تولدت مبارک . همواره پیروز و سر بلند باشی .

جلسات آزاد هفتگی(حوزه ی علوم انسانی)


نقد و بررسی و گفت و گو درباره ی کتاب ِ  

" آموزش مردمی و دموکراسی در سوئد "

نوشته ی : استفان لارسن

سه شنبه 1 آبان 86 ساعت 17:30

مکان برگزاری : اهواز - خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

ورود برای عموم علاقمندان آزاد می باشد .

× ( هشدار !

از آن روزی که آسمان ِ آبی

نام بلندت را زمزمه می کند

                             هنوز

و پلنگان ِ تنها مانده در کوهساران هم

در غرش های غریبانه ی خویش 

                                رو به ماه

                      تو را می خوانند ،

ابرهای تیره ی توفان زا

                  در راه اند

تا زمزمه ها و غرش ها را

                 خاموش کنند .

این را من

از پچ پچه ی بادهای سخن چین

با ویرانه های شهر

                        حس کرده ام .

( علی ماله میر – فانوس – 8/10/81 )

بررسی زندگی و اندیشه ی حسین پناهی

جلسات آزاد هفتگی(حوزه ی علوم انسانی)

بررسی زندگی و اندیشه ی  

" حسین پناهی "

توسط : علی مباشرزادگان

سه شنبه 24مهر 86 ساعت 18

مکان برگزاری : اهواز - خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

ورود برای عموم علاقمندان آزاد می باشد .

مرثیه ای برای زنان

پروا فاضلی

ما در جهانی زندگی می کنیم که تفکر غالب از دل متدها و دکترین های عقلانی و تجربی بیرون کشیده میشود و حاصل این فعل و انفعالات تحرک فرهنگ و مشخص شدن خطوط نظام رفتاری جامعه است که در لایه هاو ساختارهای زیرین همچون شاخ و برگ وسیعی رشد و گسترش می یابد وقابل ذکر است که خوشبختانه یا بدبختانه جامعه ما نیز از این جریان جدا نیست.نمی خواهم به حاشیه بروم و از مدرنیسم طرفداری یا انتقاد کنم فقط می بایست به یاد اورد که نهضت های پیشرو حقوقی و انسانی و علمی لااقل به صورت رسمی واشکارو طبقه بندی شده زائیده ی عصر جدید و دوران مدرن است خوب یا بد این اندیشه ها به هر شکل و طریق در جامعه ی ضعیف و کم بنیه ی ما رسوخ و نفوذ دارد و صحبت از انتقال سنت به مدرنیته که سال هاست نه تنها ما که بسیاری همچون ما دست به گریبان آنیم از دستاوردهای چنین تاثیر و تاثری است .نمی بایست فراموش کرد که جامعه ی ما نیزدر فرایند جهانی شدن به قول موافقین و جهانی کردن به گمان منتقدین  وارد یک پروسه و چرخه ی پیچیده و پیشرفته شده که قواعد بازی را ما تعیین نمی کنیم ولی ناچاریم برای حفظ خویش بازی کنیم که اگر بایستیم و نظاره کنیم دیگران از این فرصت  بهره ها می برند وچه بسا ما را از این چرخه به بیرون بیفکنند و چیزی نصیب ما نشود جز پریشانی و پشیمانی.

ادامه نوشته

تنها یک لحظه

حسین یک نفس می دوید . صدا دنبالش می آمد و رهایش نمی کرد .همه دنبالش کرده وسرش داد می زدند ، کارنامه امتحانات آخر سالش را مخفی می کرد ،با دوستش از مغازه سر کوچه کمی خوردنی دزدیده بود ونگران از اینکه مغازه دار قضیه را فهمیده باشد ،پدر از در داخل می شود و هنوز چند دقیقه از ورودش نگذشته  که صدای بگو مگوی او و مادر بالا می گیرد ...

 صدای تلفن قطع نمی شد ،از صبح یکریز زنگ می خورد ،این صدا با کابوس های حسین یکی شده  و توی خواب همینطور به گوش می رسید. این کابو سها هر چند وقت به سراغش می آمدند چند بار می خواست به دکتر برود اما تنبلی و گرفتاریها ی کاری اجازه نمی داد به خودش برسد. حالا وضع فرق می کرد و اعصابش بکلی به هم ریخته بود. از دو سال پیش که مادرش مرده بود بیشتر از یک بار بدیدن پدر و برادر و خواهر هایش نرفته  .

 سر کار همه چیز طبق برنامه همیشگی پیش می رفت ، و همه منتظر اتفاقاتی از این قبیل بودند که مدتی را با صحبت پیرامون آن بگذرانند .  کنجکاو پچ پچ می کردند و از همدیگر سراغ او را می گرفتند ، دیگر کسی نبود که از غیبت او بی خبر باشد (( امروز روز سومه که خبری ازش نیست ، بدون هیچ اطلاعی گذاشته و رفته جواب تلفن رو هم نمیده ، یکی از همکارا هم که به نشونی خونش رفته بود گفت : ((در رو باز نکرد ، از همسایه ها هم پرس و جو کردم بی خبر بودن)) خیلی آدم سر به زیر و تو داری بود )).....

حاجت موسوی

ادامه نوشته

جامعه شناسی آموزش و پرورش

جلسات آزاد هفتگی(حوزه ی علوم انسانی)

گفتاری درباره ی

" جامعه شناسی آموزش و پرورش  "

سه شنبه 17مهر 86 ساعت 17:30

مکان برگزاری : اهواز - خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

ورود برای عموم علاقمندان آزاد می باشد .

چه جهان غریبی ست...

 چه جهان غریبی ست...

و بوی کافور

             که گویی از دنیای دیگری میرسد!

نشسته ام

             و پاره سنگی ژرفای خلوتم را احاطه میکند

                                                                    و آه ! چه حضور سنیگینی...

گویی همه چیز در جنگی نابرابرانه در  من هجوم می آورند

و من

      آغشته میشوم به تهوعی عظیم

      در بدنی خسته از تهاجم اشیاء...

این منم !

که بر پیکره ی شاعری کور که آواهایش را در تمثالی بی مانند رها میکند...

نشسته ام !

آوا پیروز

گفتم: چاي ات را داغ بنوش و برايم دعا كن، / مادربزرگ خنديد / نوروز بود

گفتم: چاي ات را داغ بنوش و برايم دعا كن،

مادربزرگ خنديد

                      نوروز بود

مصطفا دهقان

خبر ساده بود: رفت. و حضور سنگين خاطره اش : ماند. از پادگان زده ام بيرون. آمده ام خانه ي روزبه. نشسته ايم به گپ و گفت كه خبر را مي شنوم، كرخت مي شوم، هجوم خاطره هايش خانه ي دل را خراب باده اي ديگر مي كند. مي گويم:" كاش راست نباشد". شك و اميد اولين چيزي است كه بعد از كم شدن آشفتگي به سراغمان مي آيد. نمي توانيم تلفن كنيم، مي ترسيم شخص آن طرف گوشي اميدمان به نادرستي خبر را به خاكستر بنشاند. به پژمان هم نمي شود تلفن كرد و پرسيد كه اگر راست باشد كلماتي نخواهي يافت براي همدردي براي تسلا براي همراهي كه كلام عقيم است در بيان حس ات. به فكرمان مي رسد به حسين تلفن كنيم. روزبه مي گويد:" من نمي توانم صحبت كنم، خودت بپرس". حسين آن طرف خط سلام مي دهد. گيج و نه به قاعده حالي مي پرسم. كلماتي رد و بدل مي شود كه يادم نمي آيند چه بودند. به ذهنم ترتيبي مي دهم، با ترديد سوالم را مي پرسم و جواب لبريز از طنين مرگ است.

در خودم فرو مي ريزم. بريده بريده به روزبه مي گويم كه راست است. ذهنم خلاء مي شود، پژمان مي آيد و تصور خرابي اش، علي و روزبه مي آيند و تصوير غم شان!

حال ديگر نگراني پژمان هم آوار مي شود بر سرمان، مي چرخيم دور خودمان تا راهي بيابيم كه از احوال پژمان باخبر شويم. كسي به ذهنمان نمي رسد تا خبري از پژمان بدهدمان. به ناچار تصميممان اين مي شود كه با خودش صحبت كنيم. خودمان را جمع و جور مي كنيم. كلمات به تاريكي ذهنمان گريخته اند. منزل به منزل روشن مي شويم؟ كلمات مي آيند و مي گريزند. به مغزمان نهيب مي زنيم كه چرا خالي است از كلمه.

مي گويد: "سلام"، پژمان است. صداي شيون زني از آن طرف گوشي مي شنوم. دلم هواي پژمان مي كند. دلم هواي مادر بزرگش مي كند كه چقدر ديدارش روشن ام مي كرد. غم مي نشيند به صدايم. تصور نبودنش هنوز بهت آور است. ياد شوخي هايش مي افتم ، ياد خنده هايش و داغ فرزندش كه تا بود؛ بود. - كه مگر اين داغ ها فراموش مي شوند. مي سوزانند حالا هم كه نيست.- و ياد خشمش از دژخيمان كه گذر زمان اندكي از آن نكاست.

تسليتي مي گويم به قاعده ي معمول و تشكري مي شنوم به شيوه ي مرسوم. مي شكند فضا. پژمان مي گويد اينجا رفقا از اين مي گويند كه چقدر تو را دوست داشت. خاطره ي نوروز امسال به ذهنم مي آيد، لطفش و ابراز محبت اش را به من. ماجراي مرگ را مي گويد. آخرين شوخي مادر بزرگش را تعريف مي كند، كه در لحظه ي مرگ هم دست از طنزش نكشيده بود و مرگ كه نا غافل رسيده بود و حالا...

 اما پژمان عزيز! اين پايان ماجرا نيست. شك ندارم كه او نمرده است كه انسان زماني مي ميرد كه خاطره اش مرده باشد و از او آنقدر خاطره ي شيرين براي همه ي ما مانده كه جاودانه اش كرده است براي هميشه. او زنده است، من شك ندارم و تو هم شك نكن چرا كه تا ابد خشمش در قلب ما و نگاه شوخ اش در چشمان ماست.

آيدا با حيرت گفت:

 درختان ليمو را ببين كه اين وقت سال غرق شكوفه شده اند؛

 مگر پاييز نيست؟!

مادربزرگ هم رفت ...

در نظرات پست مربوط به حادثه ی دردناک میلاد و زینب در شعری گفته بودم :

این روزها

کلاغ سیاه ِ قصه ی مادربزرگ

بر فراز مزرعه ی ما

قار قار می کند .

.....

اما مادربزرگ هم رفت تا دیگر قصه گویی نباشد که روایت ِ این کلاغ ِ شوم را زیبایی صدایش و شیرینی قصه هایشِ تحمل پذیر کند .

فقدان ِ این مادربزرگ ِ دوست داشتنی را به پژمان رحیمی و خانواده اش تسلیت می گوییم .

 

دومين سالگرد تاسيس وبلاگ انجمن فرهنگی هنری سايه

 

دوساله شدیم ...

 

 

عین القضات همدانی  

جلسات آزاد هفتگی(حوزه ی علوم انسانی)

سمینار روش شناسی اندیشه ی

" عین القضات همدانی  "

عین القضات همدانی از شخصیت های استثنایی در تاریخ تصوف و تفکر ایرانی است که در سی و سه سالگی به اتهام الحاد به دست اهل ظاهر به قتل رسید. هرچند که شخصیت او به سبب ازاداندیشی و قتل نابهنگامش  یک سمبل است اما در باب اندیشه و تفکرات او کمتر گفته و نوشته شده است بنابراین بررسی اثار فکری وی به نوعی شناخت شناسی جریانات کلامی و عقلی  این سرزمین است  که بی شک  با ادراک هویت جمعی ما ارتباط  تنگاتنگی دارد .

ارائه : علی مباشرزادگان

سه شنبه 10مهر 86 ساعت 18

مکان برگزاری : اهواز - خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

ورود برای عموم علاقمندان آزاد می باشد .

دهانت تلخ شده ...

دهان‌ات تلخ شده،                                               

و روي حجم بي‌رمق صندلي رها شده‌اي.                  

چيزي لَزِج تمام تن‌ات را كِرِخ كرده است،                         

و هواي اتاق                                                       

از حسي عجيب و دور لب‌پَر مي‌زند.

                                                                 

دهان‌ات از شكل افتاده،                                        

و از جمجمه‌ات صداي خورده‌شدن مي‌آيد.                  

قالي تمام بدن‌ات را، حالا، حس مي‌كند.

آبِ دهان‌ات از گوشه‌ي لب‌ات آويزان شده،

و در چشم‌هاي بي‌رمق‌ات «هيچ ديگر نمانده است».      

بيرونْ سكوتِ خسته‌ي شرجي‌ست،

و دَر، با ضرب‌آهنگي آشنا كوبيده مي‌شود.

                    

]از دهان ماهي كوچكِ بي‌حركتْ روي سطحِ آب

چند حبابِ درشت بيرون مي‌آيد،

تكاني مي‌خورد،

و به عمقِ شفافِ تُنگ مي‌رود.[

« روزبه آغاجری »  يكم تيرماه 1382