بررسی مجموعه داستان چمدان از بزرگ علوی در انجمن سایه

در ادامه بررسی داستانهای نویسندگان ایرانی در حوزه ی ادبیات انجمن فرهنگی هنری سایه  ، بررسی كتاب چمدان از بزرگ علوی در دستور كار این هفته ی حوزه ی ادبیات قرار دارد .این جلسه  چهارشنبه4 آبان 84 ساعت 17 برگزار می شود . جلسات این حوزه چهارشنبه ی هر هفته برگزار می شود . از حضور علاقمندان عزیز اهوازی در این جلسات دعوت بعمل می آید كه در این جلسات شركت نمایند .

محل برگزاری جلسات :

کیان پارس ،  فلکه ی سوم ، خیابان میهن غربی ، موسسه ی فرهنگی ورزشی دیهیم ،  طبقه ی همکف_ انجمن فرهنگی هنری  سایه

3331930-3331760-0611

سخنرانی محمد بهارلو در جشنواره فرهنگی هنری کودک - اهواز

آقاي محمد بهارلو دراولين روز از نخستين جشنواره فرهنگي هنري كودك كه توسط انجمن فرهنگي هنري سايه برپا شده بود سخنراني كردند .آقاي محمد بهارلو با مو ضوع معنا شناسي قصه هاي عاميانه (كودك) سخنراني خود را انجام دادند.اين داستان‌نويس و منتقد با اشاره به اين نكته كه شايد پيدايش قصه‌هاي عاميانه هم‌زمان با پيدايش زبان باشد، توضيح داد: « قصه عاميانه در زبان فرنگي ” فولكور “ گفته مي‌شود؛ “ فولك “ به معناي ” توده “ و ” لور “ به معناي فرهنگ است. »  

وي خاطرنشان كرد: « اول بار صادق هدايت در جلو اين اصطلاح ” فرهنگ توده “ را گذاشت و بعدها ديگران آن را قصه عاميانه ناميدند. خطاب اين قصه‌هاي عاميانه كودك است. »

بهارلو با تاكيد بر اين‌كه پيش از اين‌كه كودكان وارد مدرسه و نهادهاي اجتماعي شوند در همان كنج خلوتي كه مادر و مادربزرگ براي‌شان فراهم مي‌آورند با دنيايي آشنا مي‌شوند كه دنياي خيالي است؛ دنيايي كه آن‌ها را از چارچوب تنگ زندگي روزمره فراتر مي‌برد، تصريح كرد: « اين فراروي از واقعيت غير از فرار از واقعيت است. تخيلي كه در قصه‌هاي عاميانه سرشته است، تخيلي است كه باعث جستجوگري ذهن كودك شده و باعث مي‌شود كه چشم و گوش كودك به فراسوي چشم‌اندازهايي كه به طور فيزيكي مي‌توان ديد يا شنيد، ميل پيدا كند. »

او يادآور شد: « اولين بار وقتي در انسان ميل به پرواز كردن به وجود آمد، اين آرزو در همين قصه‌هاي عاميانه تجلي پيدا كرد و وقتي انسان مي‌تواند 20 هزار فرسنگ زير دريا رفته يا همين اندازه به آسمان صعود كند اين‌ها به اعتبار قصه‌هاي عاميانه بوده است.»

اين منتقد افزود: « اجداد پشمالوي ما وقتي بعد از كار روزانه در غارها دور هم جمع مي‌شدند حتما براي هم قصه مي‌گفتند. همه شواهدي كه از غارها و سنگ‌نوشته‌ها هست حاكي از اين است كه اجداد ما قصه را مي‌شناخته‌اند. حتما كسي كه هلي‌كوپتر يا هواپيما را اختراع كرده از روي دست قصه‌گوي اجدادي ما نگاه كرده است. من ترديد ندارم كه منشا اختراع تخيل پرواز در قصه عاميانه است. »

وي گفت: « ما اول آرزو مي‌كنيم، خيال مي‌كنيم، در ذهن‌مان چيزي را پرورش مي‌دهيم و بعد تلاش مي‌كنيم كه آن را به دست بياوريم. اگر آرزو را از انسان به ويژه كودكان - كه احساسات‌شان قوي است و از طرف ديگر نمي‌توانند با عقلانيت آن‌چه مي‌بينند را توضيح دهند - بگيريم، چه خواهد شد!؟ پرسش‌هاي كودكان از هوا به كله آن‌ها نمي‌آيد؛ اين پرسش از آن حس قوي كودك ناشي مي‌شود. »

بهارلو كه با موضوع ” معناشناسي قصه‌هاي عاميانه (كودك) در اهواز سخن مي‌گفت، تاكيد كرد: « اهميت قصه عاميانه هم در اين است كه نويسنده يا گوينده آن خود را فراتر از فهم كودك قرار نمي‌دهد كه البته اين بيش‌تر در مورد قصه‌هاي شفاهي صادق است تا درباره قصه‌هايي كه به صورت مكتوب درآمده است. »

اين نويسنده توضيح داد: « يكي از كساني كه بيش از هر كس ديگر روي ادبيات عوام و فرهنگ عاميانه و جمع‌آوري قصه‌هاي عاميانه تلاش كرده زنده ياد محجوب است. محجوب خودش تهراني است ولي از مادربزرگ يا پيرزني در خانه‌شان ياد مي‌كند كه از عشاير خوزستان بوده است. وي مي‌گويد من با قصه‌هاي او بود كه دنيا را شناختم و وي تاثير اين قصه‌ها را در خود بسيار عميق مي‌داند. »

به گفته بهارلو: « ناقل قصه‌هاي شفاهي عاميانه علي‌العموم زن‌ها هستند حال آن‌كه غالبا اين قصه‌ها توسط مردها است كه نوشته شده است. متاسفانه به ندرت نام زني را ديده‌ام كه اين قصه‌ها را نوشته باشد. اين قصه‌ها فقط براي اين گفته نمي‌شود كه كودكان يا بزرگ‌ترها را سرگرم كند. اين قصه‌ها شاخصي است براي تعيين فرهنگ يك جامعه؛ نمادي است كه بفهميم يك جامعه، خواسته‌ها، كشمكش‌ها و... چيست. در اين قصه‌ها، به‌ويژه همان تخيلي كه عرض كردم ، مايه‌اي است براي جامعه‌شناس، روان‌شناس و مردم‌شناس معاصر ما و همه نحله‌هاي انديشه‌گي. اين قصه‌ها رنگ‌هاي بسيار متنوعي دارند. مثلا همان قصه‌هاي هري ‌پاتر كه در دنيا معروف شده فقط مايه خرافي‌شان مطرح نيست اقتصاد، نحوه‌ زندگي، توليد كالايي و... پشت‌اش قرار مي‌گيرد. به همين خاطر است كه در زادگاه نويسنده آن كشمكش‌هاي فراواني بر سر اين كتاب برپا است و مثلا كليسا هزاران هزار جلد از اين كتاب را جمع‌آوري كرده و كتاب سوزان به راه مي‌اندازد. »

وي گوش‌زد كرد: « اما در كشور ما متاسفانه - به خصوص در سال‌هاي اخير - اين قصه‌ها خيلي فقير و بي‌مايه شده‌اند؛ يعني شكل رسمي‌اش كه در قالب كارتون يا فيلم و غيره ديده مي‌شود خيلي بي‌خون و بي‌رنگ شده و تاثير خود را ندارد و اين به خاطر مديريتي است كه پشت اين كارها قرار دارد. »

نويسنده ” بانوي ليل “ با بيان اين‌كه با ترجمه قصه‌هاي هزار و يك شب در سي‌صد سال پيش اين تخيل شرقي باعث ايجاد ادبيات و مكتب رمانتيسيسم شد، خاطرنشان كرد: « اما ترجمه اين كتاب به فارسي هنوز بدون حذف و دست‌كاري چاپ نشده است .از اين اثر در زبان فرانسه، آلماني و... هر كدام سه ترجمه وجود دارد ولي در زبان فارسي فقط يك ترجمه‌اش هست. البته يكي از دلايل اين‌كه ميل و رغبت براي كار پديد نمي‌آيد مساله سانسور است چون شما وقتي كاري انجام مي‌دهيد، دوست داريد به شكل كامل و دست‌كاري نشده‌اش، چاپ شود نه مغلوط و دست‌كاري شده. »

بهارلو تصريح كرد: « مدرنيسم يكي از ادعاهايش اين بود كه زبان ادبيات و زبان داستان ادبي را به زبان داستان زنده تبديل كند. قصه عاميانه هزاران سال است اين كار را مي‌كند و به زبان جاري و زنده مردم نقل مي‌شود. همه اصطلاحاتي كه در قصه‌هاي عاميانه هست وجود كنايي و لزوما وجه شوخي‌آميز دارند. خشن و عصا قورت داده نيستند. اين چيزي است كه ادبيات ما به آن نياز دارد و فقر آن هم احساس مي‌شود. اگر نويسنده همان طور كه در عالم واقع حرف مي‌زند و همان گونه كه حرف‌هاي ديگران را مي‌شنود، بنويسد بسيار راحت‌تر مي‌تواند با مخاطب ارتباط برقرار كند. »

شايان ذكر است اين مراسم از يازدهم الي شانزدهم مهرماه در شهر اهواز و به همت انجمن فرهنگي هنري سايه برگزار گرديد.

 

به مناسبت سالمرگ ارنستو چه گوارا

چه گوارا، پزشك آرژانتيني؛ مبارز بين المللي، در سال 1954 در مكزيك به كاسترو - رهبر انقلاب  1956 كوبا - ملحق شد؛ در 1965 كوبا را براي تشكيل يك نيروي چريكي در بوليوي ترك كرد. همانجا با نيروي 17 نفري اش توسط 1300 سرباز محاصره و - تقريبا در چنين روزي - در اكتبر 1967 كشته شد. تئوري تقدم نبرد نظامي، به طور خاص  « مركز چريكي » را توسعه داد. در اواخر عمر عليه اتحاد شوروي بحث مي‌كرد و مدعي بود كه نيمكره شمالي، هم اتحاد شورويو هم آمريكا، نيمكره جنوبي جهان را استثمار مي كنند. به شدت طرفدار انقلاب ويتنام بود و رفقايش در آمريكاي جنوبي را بر مي انگيخت تا « ويتنام هاي بسيار » خلقكنند.

دکتر ارنستو چه گوارا چشم به چشم جوخه اعدام دوخت و فرياد زد :

« شليک کنيد ! ... »

و صحنه اي خرمگس لليان وينچ به يادش آمد که بر سر سربازان گريان فرياد مي زد :

« شليک کنيد لعنتي ها ! تمامش کنيد ! ... »

و صداي گلوله در سکوت جنگل ولوله اي انداخت و تمام شد داستان زندگي مردي که در غياب اش امتداد يافت و اين خود حضور قاطع اعجاز بود.

در آن سوي کوه هاي آند ، پابلو نرودا مغموم در دفتر پرسش هاي جاودانه اش نوشت :

« چرا پس از شب چه گوارا

در بوليوي سحر نمي شود ؟

آيا قلب مقتول اش

پي قاتلان مي گردد ؟

آيا انگورهاي سياه صحرا

طعم بدوي اشک را دارند ؟ »

 

بررسی کتاب خشونت سیاسی نوشته ی دكتر ناصر فكوهی در انجمن سایه

جمعه 6 آبان 84 ساعت 17 در حوزه ی علوم انسانی انجمن فرهنگی هنری سایه كتاب  خشونت سیاسی نوشته ی دكتر ناصر فكوهیبررسی خواهد شد . جلسات هفتگی حوزه ی  علوم انسانی جمعه ها ساعت 17 برگزار می شود  و در روند فعلی آن هر هفته یك كتاب  توسط یكی از اعضا بررسی خواهد شد . از حضور علاقمندان عزیز اهوازی در این جلسات دعوت بعمل می آید كه در این جلسات شركت نمایند .  

محل برگزاری جلسات :

کیان پارس ،  فلکه ی سوم ، خیابان میهن غربی ، موسسه ی فرهنگی ورزشی دیهیم ،  طبقه ی همکف_ انجمن فرهنگی هنری  سایه

3331930-3331760-

سخنرانی علی اشرف درویشیان در جشنواره فرهنگی هنری کودک - اهواز

آقاي علي اشرف درويشيان با مو ضوع حاشيه اي بر ادبيات كودكان  سخنراني خود را انجام دادند. اين داستان‌نويس در سخنان خود تاكيد كردند: در جامعه‌اي كه همه چيز حتي درس خواندن طبقاتي است چنين فريادي به جايي نخواهد رسيد. آيا به گوش آن پدران و مادراني كه براي امرار معاش كودك خود را براي گدايي اجاره مي‌دهند و در خيابان‌ رها مي‌سازند، خواهد رسيد؟ و اگر برسد به اين فرياد توجهي خواهند كرد؟ در حالي كه مساله مهم آن‌ها تلاش براي امرار معاش و رهايي از گرسنگي است و مساله مرگ و زندگي است. آيا به گوش كساني خواهد رسيد كه در جنگ‌ها كودكان را روي مين مي‌فرستند؟ به گوش امثال هيتلر و صدام خواهد رسيد كه كودكان را به كوره‌هاي آدم‌سوزي و گورهاي دسته جمعي مي‌فرستند؟ »

وي افزود: « دلم مي‌خواهد ادبيات كودكان دنبال بازي‌هاي او، شادي‌هاي او و دنبال دنياي زيباي تخيل‌آميز او باشد؛ اما در چه جهاني؟ و در چنين جهاني كه اينك ما در آن زندگي مي‌كنيم البته من هم چنان با صمد بهرنگي هم عقيده‌ام كه كودك بايد بداند كه پدرش با چه امكاناتي لقمه ‌ناني به دست مي‌آورد و برادر بزرگش چه ناجوانمردانه در خيابان ربوده و به خاطر انديشه انسان دوستانه‌اش خفه مي‌شود.»

درويشيان خاطرنشان كرد: «شايد بتوان تعريفي آرماني از ادبيات كودكان به اين صورت ارائه داد؛ ادبيات كودكان آن نوع نوشته‌هايي است كه به رشد و شكوفايي و بالندگي كودك در دوران كودكي‌اش كمك كند، او را براي رويارويي با مشكلات دوران بزرگسالي آماده سازد، علايق او و توجه او را به زيبايي‌هاي زندگي جلب كند، به حس كنجكاوي‌اش پاسخ دهد، جنبه تفريحي داشته باشد، داراي پيامي انساني و صلح‌طلبانه باشد، بتواند با كودك ارتباط برقرار كند و به نيازهاي او پاسخ دهد. در ضمن تربيت تخيل و خلاقيت او، واقعيت‌هاي ملموس و روزمره زندگي و مشكلات فراروي او را فراموش نكند. »

او اضافه كرد: « ادبياتي كه دنياي غيردولتي و تصنعي را به كودك نشان مي‌دهد او را از واقعيت‌هاي زندگي دور مي‌كند و چنين كودكي را در چاه مشكلات فراروي‌اش سرنگون مي‌سازد. اين درست است كه از بچه‌ها گربه‌هاي ملوسي بسازيم كه فقط بايد نوازش‌شان كرد؟ وقتي كه از تلويزيون كودكان زلزله زده بم نشان داده مي‌شوند؛ وقتي كه حادثه سونامي و كودكان گرسنه و بيمار و خشكيده آفريقايي نشان داده مي‌شوند آيا بايد جلوي چشمان بچه‌ها را گرفت كه نگاه نكنند؟ ايجاد يك امنيت مصنوعي براي كودكان چيزي جز يك هويت متزلزل براي آن‌ها در بر نخواهد داشت. بايد به كودك بياموزيم كه چه‌گونه به جهان پيرامونش نگاه كند. بايد به او بياموزيم كه چيزي براي دل‌بستن داشته باشد تا به بي‌آرماني كنوني دچار نشود. بايد او را به حقوقش آگاه كنيم. »

اين نويسنده با تاكيد بر اين مطلب كه ادبيات كودك نبايد جاي رياكاران، حساب‌گران، محافظه‌كاران نان به نرخ روز خور و بساز و بفروشان ادبي باشد، تصريح كرد: « براي رسيدن به اين هدف‌ها بايد به طور جدي به ادبيات كودك و نوجوان نگاه كرد. توجه جدي به ” ادبيات كودك “ برمي‌گردد به جدي گرفتن ماهيت و شخصيت كودك در يك جامعه و توجه به موجوديت كودك؛ يعني ضرورت شناخت و آگاهي نسبت به كودك. اين ضرورت بايد درك و احساس شود و اين مساله توجه و نظر فيلسوفان را در آن جامعه جلب كند. »

به گزارش ايسنا وي خاطرنشان كرد: « اگر ادبيات كودكان در غرب جدي گرفته مي‌شود و آثاري قابل توجه در اين مورد خلق شده كه در جهان سرآمد است به سبب وجود فيلسوفان بزرگي چون ژان ژاك روسو و ژان پياژه و آنتون سيمونوويچ و ماكارنكو است. پيدايش روان‌شناسي كودك سبب شده كه زيروبم‌هاي روان كودك و موقعيت و وضعيت او را مورد توجه قرار دهند كه البته در ايران چنين تلاش‌هايي انجام نشده است. ادبيات كودك در هر جامعه‌اي برمي‌گردد به هنگامي كه كودك در آن جامعه داراي شخصيت مستقل شده باشد. چنين نشانه‌اي را البته نمي‌توان در سنگ نبشته‌هاي باستاني يافت. اين شرايط و نشانه‌ها را مي‌توان در جهان مدرن پيدا كرد. يكي از شخصيت‌هايي كه در ايران به مساعد بودن تقريبي و نسبي چنين شرايطي پي ‌برد زنده ياد جبار باغچه‌بان بود. »

درويشيان گفت: « او پايه‌گذار كودكستان در ايران و از نخستين نويسندگان جدي و آگاه ادبيات كودكان است. پس از او نويسندگان ديگري هم در اين زمينه كوشيدند. برخي هم از روي تفنن، گاه در نوشته‌هاشان نظري به سوي كودكان داشتند؛ اما كسي كه به طور عملي و نظري و جدي به ادبيات كودكان جان و رونقي فراگير داد صمد بهرنگي است. او فقط 29 سال زندگي كرد اما در اين مدت كوتاه چنان تاثيري بر ادبيات كودكان گذاشت كه در تاريخ ادبي ايران بي‌سابقه است. تيراژ كتابهاي او از سال 1346 تا 1358 به 500 هزار نسخه رسيد. پس از آن سال تا اين اواخر، كتابهايش مجوز نشر نداشتند و هنگامي كه مجوز نشر گرفتند ( سي و دو سال پس از مرگ او ) بيش از ده ناشر كتاب‌هاي او را با تيراژ‌هاي زياد منتشر كردند و اين كار هم‌چنان ادامه دارد. پس از صمد بهرنگي نوشته‌هاي زنده ياد احمد شاملو براي كودكان مورد استقبال قرار گرفت و نيز از نوشته‌هاي مهدخت كشكولي براي كودكان بايد نام برد. »

وي گفت: « صمد بهرنگي آغازگر دوره تازه‌اي در ادبيات كودكان و نوجوانان بود. سازنده و آفريننده بود. او به ادبيات كودك استقلال، رسميت و هويت بخشيد. نوشتن براي كودك در نظر او يك هدف اجتماعي بود. پيش از صمد بهرنگي ادبيات كودكان و نوجوانان ايران داراي پشتوانه نظري نبود اما او اين بنياد نظري را بنا نهاد و معيارهاي تازه‌اي براي اين نوع ادبي فراهم كرد. اين نظريات و معيارهاي او وضعيت ادبيات كودكان و نوجوانان را از بيخ و بن دگرگون كرد. اين دگرگوني باعث رشد ادبيات كودكان شد.اين توجه به ادبيات كودك البته بر محور تربيتي ـ آموزشي قرار داشت.

اين داستان‌نويس با بيان اين كه صمد بهرنگي آموزگار روستاهاي دور افتاده آذربايجان بود و با كودكان زحمت‌كش روستاها كه اغلب از خانواده‌هاي بي‌چيز و فردوست بودند سروكار داشت، به گزارش ايسنا تصريح كرد: « شما در جهان نويسنده، شاعر و پژوهش‌گري را پيدا نمي‌كنيد كه ديدگاه فلسفي و تجربيات زندگي خودش را در آثارش بيان نكرده باشد. تازگي‌ها گابريل گارسيا ماركز در مصاحبه‌اي گفته است كه تمام نوشته‌هايش حاصل تجربيات و مشاهدات شخصي او است. »

او تاكيد كرد: « اگر نويسنده‌اي بگويد كه من در نوشته‌هايم بي‌طرفم كاملا دروغ مي‌گويد. آيا هانس كريستين آندرسن در داستان ” دختر كبريت فروش “ و ” لباس نو براي امپراتور “ جهان بيني و فلسفه خود را ارايه نمي‌دهد؟ او واقعا در آثارش بي‌طرف است؟ نويسنده‌اي كه در آموزشگاه‌هاي غيرانتفاعي شمال تهران تدريس مي‌كند، با نويسنده‌اي كه در خيابان خيام (دروازه غار) و جنوب شهر تدريس مي‌كند، نسبت به بچه‌ها يك جور برداشت دارد؟ آيا بچه‌هاي اين دو ناحيه يك جور زندگي مي‌كنند؟ »

درويشيان با تاكيد بر اين‌كه جهت‌گيري هنرمند امري اجتناب‌ناپذير است، توضيح داد: « هيچ هنرمندي دور از سياست نيست. در اين‌جا منظور از سياست، شناخت و آگاهي و حساسيت نسبت به مسايل پيرامون هنرمند است وگرنه ادبيات و هنر در برابر سياست انحصارطلبانه و اقتدارگرايانه‌اي كه قدرت را براي سركوب مردم در دست گرفته مي‌ايستد. جرياني كه صمد بهرنگي را به نوشتن واداشت هيچ مساله‌اي جز توجه و حساسيتش نسبت به كودكان محروم روستانشين نبود و البته با مطالعات گسترده‌اي كه داشت همه زمينه‌هاي آغاز به كارش را فراهم كرده بود. از سوي ديگر، او نيز چون هر نويسنده، شاعر و هنرمند مسؤول و متعهدي علاوه بر ارايه آثارش در اين انديشه بود كه با چه وسيله‌اي عملا مي‌تواند يك رژيم ديكتاتوري سراپا مسلح را كه پشتيبان پر قدرتي چون آمريكا داشت و عامل اصلي فقر و بدبختي مردم بود از پاي درآورد؛ رژيمي كه روشنفكران و انديشمندان را به زندان مي‌انداخت، شكنجه مي‌كرد و به جوخه‌هاي اعدام مي‌سپرد. در برابر چنين رژيمي كه غلامان، چاكران و كاسه‌ليسان دور و برش را پر كرده بودند، دست به مبارزه زدند. تصاوير اين مبارزه‌ها را در آثار داستاني و پژوهشي اواخر دهه چهل مي‌بينيم. از جمله در آثار صمد بهرنگي، بهروز دهقاني، سعيد سلطانپور، عليرضا ناب‌دل، حميد مومني و غلامحسين ساعدي. »

او يادآور شد: « در طيف نويسندگان دهه 40 كم نيستند كساني كه در هر دو عرصه سياست و ادبيات فعاليت داشته‌اند. ادبيات متعهد دهه 40 و 50 عرصه ادبي جنبش سياسي بود و مشخصه‌هاي آن جنبش (‌چه چريكي و چه غير آن) را در شكل ادبي خود داشت. سمبل و نماد، استعاره و كنايه، بيش از آن كه عناصري ادبي باشند جان پناه و محل و مركز فعاليت انديشه‌ها و سخنان ممنوع بودند. به كاربردن نام‌هاي مستعار به وسيله نويسندگاني كه كارهاي سياسي نيز مي‌كردند رواج داشت و در اين ميان بيش‌ترين نام مستعار از آن صمد بهرنگي بود. »

اين نويسنده در ادامه تصريح كرد: « برخي مي‌خواهند از قلمرو ادبيات ايدئولوژي‌زدايي كنند در حالي كه خود در چنبره ايدئولوژي نئوليبرالي گرفتارند. اين‌ها مي‌گويند تو ننويس تا من كه به وضعيت موجود گردن نهاده‌ام بنويسم. تو خفه شو تا من كه نوكري سرمايه‌داري حاكم را پذيرفته‌ام حرف بزنم. به هر حال هر فردي نوشته يا اثري را كه با تفكر او سازگاري ندارد سياسي مي‌خواند تا از ميدان بيرونش كند. »

درويشيان گفت: « پس از سال 1357 ادبيات كودك و نوجوان شديدا دچار بحران شد.‌آثاري شتابزده نوشتند. سانسور مشكل بزرگي شد كه روي ادبيات و هنر بويژه ادبيات كودك تاثيري نابود كننده گذاشت. ايجاد سه گروه بررسي كتاب كودك ( در مورد كتاب بزرگسالان يك گروه سانسور وجود دارد) باعث پديد آمدن چهره‌هايي فرصت‌طلب در ادبيات كودك شد. برخي نويسندگاني كه نوشته‌هاشان در كنار آثار صمد بهرنگي نمودي نداشت بر ضد او و نويسندگان تئاثر از او شروع به قلم‌فرسايي كردند و براي كسب موقعيت در شرايط جديد و نزديك شدن به قدرت بر ضد آنان مقاله‌ها نوشتند و گاه پرونده‌سازيها كردند در حالي كه آثار خودشان تقليدي ناشيانه و آبكي از صمد بهرنگي و ديگر ادامه دهندگان راه او بود، با رياكاري آثار آنان را سياسي و ايدئولوژي زده خواندند و خود در خدمت سياست ديگر و دفاع از تفكر و سياست ايدئولوژي و طبقه حاكم در آمدند و از سانسور دفاع كردند و حتي برخي از آن‌ها با سانسورچي‌ها همكاري كردند. براي چنين به اصطلاح نويسندگاني به طور گسترده‌اي تبليغ شد. كتابهايشان بدون هيچ مانعي منتشر شد. براي فيلم شدن و ترجمه نوشته‌هايشان سفارش داده شد. اينها روز به روز پروارتر شدند و تن به انواع خفت‌ها دادند تا راه براي معرفي و ترجمه كارهاشان باز شود. »

وي با اشاره به اين‌كه ترجمه آثار خارجي هميشه كمك بزرگي به ادبيات داستاني ما كرده است، به گزارش ايسنا در عين حال خاطرنشان كرد: « اين كمك البته در زمينه ادبيات كودك هم موثر بوده است. اكنون طبق آمار 75 درصد توليد ادبيات كودك ترجمه آثار خارجي است و 25 درصد به تاليف نويسندگان ايراني اختصاص دارد. هنگامي كه نويسندگان مستقل كودك و نوجوان به راحتي نمي‌توانند زندگي و خواسته‌هاي كودكان ايراني را به تصوير بكشند و براي آنها بنويسند، هنگامي كه تصويرگري كتاب كودك جز در برخي موارد استثنايي، از كيفيت بالايي برخوردار نيست ناچار كتابهاي خارجي جاي آنها را مي‌گيرد. »

به گفته اين داستان‌نويس: « در اين سال‌ها آثار بسياري از نويسندگان سراسر جهان به فارسي ترجمه شده است كه البته اگر با نثري ساده و روان و بدون اشكال و حفظ امانت به فارسي ترجمه شوند به هيچ جا آسيبي نمي‌رساند و از لحاظ اين كه نويسندگان نوپاي ادبيات كودك مي‌توانند چيزهاي تازه‌اي از اين ترجمه‌ها بياموزند مفيد هم خواهد بود در صورتي كه در اين ميان فرهنگ و آداب و رسوم ايراني فداي فرهنگ ديگر ملت‌ها نشود. از سوي ديگر خواندن و ديدن اين كتاب‌ها سطح توقع خوانندگان ايراني را بالا مي برد و هر اثر پرتي به سادگي مورد قبول آنها قرار نمي‌گيرد. اين روزها كتابهاي خانم جي كي رولينگ مورد توجه نوجوانان ايراني قرار گرفته است. آثار او آثاري ابتكاري و خلاقانه است. چنين آثاري در جوامعي به وجود مي‌آيند كه در آن‌جا آزادي انديشه و بيان و قلم باشد و سانسور پيش از چاپ كتاب وجود نداشته باشد. »

درويشيان باور دارد: « وقتي انديشه آزاد باشد، ‌مي‌تواند راه‌هاي جديدي را كشف كند و دست به خلاقيت بزند. اين شگفت‌آور است كه چهارهزار نفر نوجوان در مكاني جمع بشوند تا خانم رولينگ چند صفحه از كتابش را براي آنها بخواند؛ اين است راه جهاني شدن ادبيات يك ملت. »

اين نويسنده گفت: « اينك در كشور ما اسامي نويسندگان خارجي كه براي كودكان و نوجوانان مي‌نويسن اسامي ناآشنايي نيستند. خوانندگان ايراني امروز اين اسامي را خيلي خوب مي‌شناسند؛ هانس كريستين آندرسن، لافونتن، برادران گريم، رولد دال ( غول زيباي من) ولاديمير سوته‌يف ( قصه‌ها و تصويرها) ميكائيل انره ( داستان بي‌پايان) آستريد ليندگرن ( پي‌پي جوراب بلند) ژ - كريستان ( پيروزي بر شب) ياشار كمال ( سلطان فيلها) اريش ازر ( قصه‌هاي من و بابام) ولاديمير بوگومولوف ( كودكي ايوان) دومينيك ‌هاله‌پي ( ستاره و كودك) وجي . كي. رولينگ ( هري پاتر ). »

شايان ذكر است اين مراسم از يازدهم الي شانزدهم مهرماه در شهر اهواز و به همت انجمن فرهنگي هنري سايه برگزار گرديد.

 

التهاب (پروا فاضلی)

اندامش در چادری سیاه پیچیده شده بود. برگه ی آزمایشی در دستش بود. منشی اسمش را خواند. نوبتش رسیده بود. درون اتاق رفت.

 

برگه ی آزمایش را روی میز گذاشت و آرام روی صندلی نشست. دكتر، برگه ی آزمایش را كه دید، ابروهایش درهم شد. سرش را از روی برگه بلند كرد و به زن نگاه كرد. بر خلاف انتظار لبخندی روی صورت زن نقش بست.

از مطب خارج شد و به سوی سرنوشتی كه برایش معلوم بود، روان شد. رنج هایش به پایان می رسید.

 

" پروا فاضلی "

روزانه       

سروصدای بچه ها رو می شنوم، از خواب بیدار می شم . می خوام چشامو باز کنم ولی نمی تونم، نور چشامو اذیت می کنه، دستمو سایه بون می کنم. کم کم چشامو باز می کنم تا به نور عادت کنه. دور تا دور اتاق رو ورانداز می کنم. از بالا تا پایین، از دیوار آویزونه، کیف، حوله، کلاه...

تلویزیون اون پایین بغل در گذاشته شده روی یک میز فلزی سیاه زیر تلویزیون پر از ظرف و خرت و پرتِ که یه پرده کشیدن روش بالاشم یه کارتون یه صندوق و یه سبد سبز پلاستیکی.

حاجت رحيمي

چی شد که انجمن سایه شدیم؟

با سلام در اینجا توضیحات مختصری در رابطه با انجمن فرهنگی هنری سایه خواهم داد كه امیدوارم مورد استفاده شما قرار گرفته و باعث آشنایی شما با این انجمن گردد.

اول از همین دوْرِهم‌نشستن‌های ساده شروع شد. می‌نشستیم و حرف می‌زدیم و زیاد هم در بندِ سمت‌وسوی گفت‌وگوهای‌مان نبودیم. مساله‌های‌مان طرح می‌شد، درباره‌شان به بحث می‌نشستیم و بعد هم از ذهن دور می‌شد تا این‌كه كِی، دوباره جمع شویم و حرف بزنیم. این‌كه بتوانیم روند مشخصی را در گفت‌وشنودهای‌مان دنبال كنیم برای خودمان هم سخت شده بود. به‌خاطرِ همین كم‌بودِ آزارنده بود كه در پیِ راهِ‌حلی، به سمتِ گردآمدنی اجتماعی‌تر كشیده شدیم. ترس‌ولرز كار اجتماعی از یك سو و دودلیِ گسترده‌مان درباره‌ی بی‌فایده‌گی این‌جور جمع‌ها از سویی دیگر به این سختی دامن می‌زد. نوعِ كارِ اجتماعی هم برای‌مان مهم بود كه دستِ آخر دست‌یافتنی‌ترین و مستقل‌ترین آن یعنی یك انجمن غیردولتی ( NGO ) را برگزیدیم.

انجمن فرهنگی، هنری سایه به‌منظور سامان‌دهی و نظم‌دادن به نشست‌های پراكنده‌ی دوستانی قدیمی و جوان و همچنین تمرین همكاری و هم‌فكری در باب دیدگاه‌ها و مسائل بی‌شمار اطراف خویش و با ایمان به حق اساسی و بنیادین تصمیم‌گیری برای سرنوشت خویش ،در شهریورماه1381 تشكیل گردید. از آن زمان تاكنون با توجه به مشكل نداشتن مكانی ثابت برای برپایی جلسات و مشكلات مالی فراوان ، با در نظر گرفتن امر خطیر و پٌرمسئله‌ ی فرهنگ و هنر و درك اهمیت موضوع ،راه‌كارهای بسیاری را به‌كار بستیم تا بتوانیم به اهداف خود نزدیك شویم. همانطور كه قبلاً بیان شد مهم‌ترین مشكل ما برای رسیدن به اهداف مهم خویش كمبود بودجه مالی است،با این حال به اهداف خویش ایمان داریم برای رسیدن به این مهم از هر كوششی فروگذار نیستیم. 

اهداف انجمن

·         ایجاد فضای مناسب برای گفتگو و تبادل نظر علاقمندان حوزه‌های مختلف فرهنگی و هنری.

·         تاكید بر اهمیت مقولات فرهنگی، هنری در ایجاد جامعه ای سالم و سعادتمند.

·         تلاش برای شناخت بیشتر فرهنگ و هنر بومیِ خوزستان.

·         استفاده از قابلیت‌های فرهنگی و هنری نخبگان مهجور و همچنین كوشش در بكارگیری امكانات و ظرفیت‌های فراموش‌شده و پنهان.

·         شناساندن پدیده‌های مختلف فرهنگی و هنری به نسل جوان به‌عنوان نیروی اصلی مورد توجه انجمن.

اركان انجمن

·         شورای عمومی

·         شورای مدیریت

·         شورای نظارت

·         حوزه‌های تخصصی

·         حوزه های عمومی

·         بازرسان

انجمن فرهنگی‌ـ‌هنری‌سایه به‌هیچ نهاد دولتی وابسته نیست و هزینه‌های خود را از محل پرداخت عضویت، كمك اعضا و دوستداران فرهنگ و هنر تامین می‌كند.

بخشی از فعالیت‌های انجام‌شده  :

        ·          برگزاری جلسات هفتگی

        ·          برگزاری كارگاه‌های داستان‌خوانی و شعرخوانی و جلسات نقد و بررسی فیلم و كتاب.

        ·          همکاری در برپایی مراسم یادبود « احمدمحمود » ( دانشگاه شهید چمران اهواز – پاییز 1382 )

        ·          برگزاری جشنواره خوشنویسی در شهرستان ایذه با حضور هنرمندان خوشنویس. ( معبد تاریشا – نوروز 1383  )

        ·          انتشار منظم نشریه داخلی سایه .

        ·          همکاری در همایش « کارون بزرگ » ( هتل پارس اهواز – دی ماه 1383 )

        ·          انتشار مقالات اعضای انجمن در دیگر نشریات استانی و كشوری.

        ·          حضور در كارگاه توجیهی و آموزشی انجمن غیردولتی هیفوس (از كشور هلند) در مركز تحقیقات و مطالعات زنان دانشگاه تهران ( آذرماه 1383 )

        ·          شركت فعال در نمایشگاه هفته پژوهش (دانشگاه شهید چمران اهواز - آذرماه 1383)

        ·          برگزاری شب شعرِ « شبانه ها » ( اهواز -  بهمن ماه  1383 )

        ·          برپایی نمایشگاه تخصصی کتاب با عنوان « مسائل زنان و ادبیات داستانی » با همکاری انتشارات روشنگران ومطالعات زنان ( دانشگاه شهید چمران اهواز – اسفندماه 1383 ) و دعوت از اساتید مجربی همچون دكتر اعزازی ، لاهیجی و خانم مهناز كریمی در نشست های جانبی .

        ·          برگزاری اردوهای تفریحی- فرهنگی در نقاط مختلف کشور

        ·          نقد و بررسی کتاب در حوزه ی علوم انسانی

        ·          نقدو بررسی آثار نویسندگان معاصر در حوزه ی ادبیات

        ·          برگزاری کلاس های گزارش نویسی و عکاسی در حوزه ی سینما و تئاتر

        ·          برگزاری کلاس خوشنویسی در حوزه ی هنرهای تجسمی

        ·          برگزاری جشنواره ی فرهنگی هنری كودك در مهرماه 84 كه شامل نمایشگاه كتاب و نیز غرفه هایی برای بازی كودكان و پخش فیلم و دعوت از اساتید بزرگی همچون استاد علی اشرف درویشیان ، محمد بهارلو ، استاد حسین دهلوی ، دكتر فاطمه قاسم زاده ، عاطفه سلیانی و امین فقیری برای سخنرانی در این جشنواره و برنامه های متنوع دیگر .

        ·          و برنامه های دیگری كه در حال اجرا هستند یا در آینده برگزار خواهند شد .

حوزه های تخصصی  :

-          ادبیات

-          سینما و تئاتر

-          هنرهای تجسمی

-          علوم انسانی

-          موسیقی

حوزه های عمومی :

-        انتشارات

-        امورمالی

-        روابط عمومی

-        گردشگری

-        خدمات

-        IT

خواهشمندم هر گونه نظر ، پیشنهاد و انتقادی در جهت بهتر شدن ما در قسمت نظرات وبلاگ و یا به ای میلPezhman1358@yahoo.com ارسال فرمائید

 دلگرمی ما به همراهی شماست

موفق و پیروز باشید

جشنواره ی فرهنگی هنری کودک

انجمن سایه در راستای اهداف فرهنگی و هنری  و به مناسبت روز جهانی كودك اقدام به برگزاری جشنواره ای به نام جشنواره ی فرهنگی هنری كودك نمود كه به اختصار شرح برنامه ها و سخنرانیهای انجام شده را به اطلاعتان می رسانم .

این نمایشگاه از روز یازدهم الی شانزدهم مهر ماه در شهر اهواز و در آمفی تئاتر سازمان آب و برق برگزار شد . در این نمایشگاه علاوه بر سخنرانی كه مدت چهار روز ادامه داشت  نمایشگاه اختصاصی كودكان در طول مدت نمایشگاه جریان داشت . همچنین  آثاری از فیلمسازان مطرح ایران (عباس كیارستمی ، بهرام بیضایی ، كامبوزیا پرتوی  و . . .  ) پخش شد . در كنار این برنامه ها غرفه هایی نیز برای گریم كودكان ، كار با سفال ، نقاشی  و . . . در نظر گرفته شده بود .

در اینجا نام و موضوع سخنرانیها را نوشته و شرح كامل و عكسهای نمایشگاه را در روزهای آینده روی وبلاگ می ذارم .

در روز دوشنبه یازدهم مهر استاد علی اشرف درویشیان با موضوع حاشیه ای بر ادبیات كودكان و محمد بهارلو با موضوع معنا شناسی قصه های عامیانه (كودك)  سخنرانی كردند.

در روز سه شنبه دوازدهم مهر استاد خسین دهلوی در رابطه با موسیقی كودكان و خانم فاران حسامی در مورد كودك آزاری سخنرانی كردند .

در روز چهارشنبه سیزده مهر خانم دكتر فاطمه قاسم زاده در مورد موانع تحقق حقوق كودك و همچنین خانم عاطفه سلیانی با موضوع نگاهی به تاریخ ادبیات كودكان سخنرانی كردند .

و بالاخره در روز آخر استاد امین فقیری در رابطه با بن مایه های ادبیات داستانی كودكان و نوجوانان  سخنرانی كردند  . همچنین چند فیلم كوتاه از طرف دكتر حسن عشایری در رابطه با كودكان كار به نمایش درآمد .

کلیسا گوشه ی پرده(حمید پارسا)

سالن تاریک بود .آنقدر که زن فکر کرد هیچ جایی این همه تاریک نبوده است . تازه نشسته بودند واو حتی مرد را که در کنارش نشسته بود ، نمی دید . گاهی نور چراغ قوه ی کنترل چی از روی صورتشان می گذشت . سالن سرد بود . دست راستش توی دستِ چپ مرد بود و مرد با انگشت روی پوست دستش خط می کشید و با هلالک ناخن هایش بازی می کرد .

توی خیابان باران باریده بود . تند ونا منتظر . و زن تا خیس نشوند گفته بود : بریم سینما . آمده بودند و جلوی در کنترل چی که بلیط ها را می گرفت طوری نگاهشان کرده بود که زن یاد بچگی اش افتاد. یادِ یکی از آن صبحهای بارانی که او تا مدرسه زیر چادر مادر می ماند و مادر مثلِ مرغی که بال بگشاید، تای چادر را باز می کرد و او زیر چادر می ماند تا خیس نشود . تا جلوی مدرسه همانطور می رفت و یادش آمد که مادر بر می گشت و به او نگاه می کرد .

آمده بودند و توی سالن انتظار پلیسی را دیده بودند . زن طره های خیس را رانده بود زیر چادر و یک قدم عقب افتاده بود از مرد و خمیازه کشیده بود تا عادی به نظر برسد .

حلا چشم ها عادت کرده بود به تاریکی . دستش توی دستِ مرد عرق کرده بود . برگشت و مرد را نگاه کرد و لبخند زد . مرد آب گلویش را قورت داد و سیبک گلویش بالا و پایین شد .

توی فیلم زن و مردی از تاکستانی می گذشتند . تاکستان آفتابی بود و بر گرده ی تپه ای بود که دامنه اش می رسید به دشتی زرد . دشت را جاده ای باریک و سفید شکافته بود که مارپیچ می رفت تا می رسید به تپه هایی در افق که در مه یا غبار ایستاده بودند .

مرد توی سینما از دست گذشته بود و حالا پنجه را حلقه کرده بود دور بازوی زن و آرام می فشرد . زن دور و ور را نگاه کرد . سالن تقریباً خالی بود . زن مرد را نگاه کرد و بعد چشم دوخت به سالن سینما . زنِ توی فیلم ریز اندام بود . سر تا پا سیاه پوشیده بود و موهای قهوه ای – روشن تر از قهوه ای – ریخته بود روی شانه ها . پیراهن تنگ پوشیده بود و دامنی نرم و گشاد که گاه با باد می رقصید .

مرد اما درشت بود . کت پشمی به تن و شلوار جین پاهای کشیده اش را پوشانده بود با مو و سبیل سرخ و پرپشت . مرد شانه های زن را بغل کرده بود و دوربین حالا از پشتِ سر نگاهشان می کرد .

زنِ توی سینما به مرد گفت : پدربزرگم یه باغ داشت . یه باغ انگور . بچه که بودیم دلمان پر می زد که برویم ده و باغ را ببینیم . حالا خیلی سال است که آنجا را ندیده ام . مرد چیزی نگفت و لبخند زد .

مردِ توی فیلم تند حرف می زد و لابلای حرفهاش به سیگار پک می زد: 

زندگی حرکت می کند . آدم نمی تواند ثابت بماند و با یک پدیده ی متحرک کنار بیاید .

زنِ توی فیلم زمین را نگاه می کرد .

مرد دوباره به سیگارش  پک زد و به زن نگاه کرد تا تأثیر حرفهایش را ببیند . زن سر راست کرد و  آنسوی جاده ی سفید ساختمانِ متروکِ کلیسایی را دید با چند خانه ی ویران در اطرافش .

زن گفت : بریم طرفِ کلیسا . می خواهم اونجا را ببینم .

مرد گفت : اونجا دیگه متروکه است . من دوست دارم قدم بزنیم .بعداً هم میشه آنجا را دید .

زن دوباره به کلیسا نگاه کرد . مرد گفت : می دونم سخته . اما غیر ممکن نیست . فکر نمی کردم اینقدر رمانتیک باشی .

زن نگاهش کرد و بچه گانه خندید .

مردِ توی سینما حالا داشت دست می کشید به زانو های نحیفِ زن و زبریِ چادر را زیر انگشت هایش حس می کرد و زن اطراف را نگاه می کرد و کنترل چی انگار خوابیده بود روی یکی از صندلی ها . و گردنش خم شده بود روی شانه .

زنِ توی سینما گفت : حرف بزن . مرد گفت : چی بگم.زن گفت : فیلمش قشنگِ . مرد اما چیزی نگفت .

زن و مردِ توی فیلم حالا از تاکستان گذشته بودند و در دامنه ی تپه بودند .

مرد که حالا شانه ی زن را رها کرده بود ، گفت : باور کن یک روز صبح وقتی بیدار بشی و صبحانه بخوری ، وقتی صدای مدرسه رفتنِ بچه ها را می شنوی وقتی بلند می شی تا پنجره رو باز کنی ، می بینی همه چیز تموم شده ، همه چیز رو فراموش کرده ای و می تونی دوباره عاشق بشی .

زنِ توی فیلم سرش پایین بود وآرام گریه می کرد . مرد به سیگارش پک می زد ومرتب حرف می زد : هر چیزی بالاخره یه روزی تموم می شه . مردِ توی سینما که حالا دست می کشید به کشاله ی ران های زن گفت: راست میگه .

زن نگاهش کرد وچیزی نگفت .

زن و مردِ توی فیلم از تپه گذشته بودند و دور بین در نمایی باز آنها را نشان می داد که می رفتند و کلیسای متروک گوشه ی پرده افتاده بود

شعر(مهدی علاقمند)

دیروز كه كارگرها
با اره و چكش و ...
به جان هم افتاده بودند
كارفرما ازشدت ناراحتی
سیگار برگ می كشید
.

باب ديلان( يونس اسفنديار)  

خواننده و ترانه سرايِ سبك folk rock نه تنها با آميختنِ شعر و ادبيات و ترانه در نوشته هايش انقلابي در عرصه ي موسيقي مردمي به پا كرد بلكه توانست نوعي خودآگاهي دربرگيرنده و پيش رونده را در فرهنگ آمريكايي ايجاد كند . « دیلن » با تكيه بر رويِ برداشتهاي شخصي اش توانست سير موسيقي folk و موسيقي rock را جهتي تازه و بسيار درون گراتر و شخصي تر به حركت درآورد و نشان داد كه اين دو سبك قبل از اين چه تاثيراتي از هم گرفته اند . ديلن با صدا و طرز گفتارِ منحصر به فردش ثابت كرد كه يك خواننده ي پرقدرت حتما نياز نيست كه صدايِ خوبي داشته باشد .

باب ديلن در 24 مه سال1941 با نام اصليِ (رابرت آلن زيمرمن) در شهر (دولوت) در ايالت (مينه سوتا) به دنيا مي آيد و در شهر هايبينگ بزرگ مي شود . در دبيرستان شروع به نواختن گيتار و هارمونيكا كرد . آغاز كار او با گروه « سيم هايِ طلايي» بود . در سالِ 1959 به دانشگاه مينه سوتا رفت ، اما دورانِ دانشجوييِ ديلن بيش از يك سال به طول نيانجاميد . در اين دوران نامِ باب ديلن را براي خود برگزيد كه اقتباسي از نامِ شاعري ( ديلن توماس) است .

آلبوم Bob Dylan منتشر شده به سالِ 1962 اولين آلبومِ منتشر شده از باب بود و بيشتر شاملِ تمِ سنتي فولك مي شد . اما آلبومِ دومِ او يعني Free wheelin Bob Dylanشامل تعداد بيشتري از سروده هايِ خودش بود و قطعاتي از موسيقيِ اعتراضیِ وي همچون « بر باد رفته» را شامل مي شد و ديلن را به عنوانِ يك چهره ي سياسي مطرح كرد . اين آلبوم به سالِ 1963 منتشر شد . با انتشارِ The Time They Are A - changingدر سالِ 1963 باب به عنوانِ يك موسيقي دانِ معترض به مردم معرفي شد ولي آلبومِ Another side of Bob Dylanچهره ي درون گراي باب را به نمايش گذاشت . در سال 1965 ،Bring it all back homeاولين آلبوم او با سبكي متفاوت بود . قطعاتي مخلوط از موسيقيِ آكوستيك و الكتريك ارائه كرد كه باعث شگفتيِ طرفدارانِ موسيقيِ فولك شد . در اين زمان از سويِ برخي طرفداران به خودفروشي در برابر موسيقيِ Rockمتهم گرديد و اين آغازي برايِ تمايلِ بيشترِ ديلن به Rockشد . در سال 1965 پر فروشترين آلبومِ باب با نامِ High way 61 revisted منتشر شد كه تركيبي از Bluse و Rock بود . در سالِ بعد ديلن آلبومِBlond on Blond را به بازار ارائه كرد كه باعث شهرتِ جهاني باب شد و يكي از آثار كلاسيك آن دهه تلقي شد . دو قطعه ي معروف اين آلبوم عبارتند از : positively 4thstreet و Rainy day women no 12835عليرغم اشعار معما گونه و غير متعارف و شخصيت زميني ومعموليِ ديلن هم اكنون او يك ستاره ي Rock قلمداد مي شد . در سالِ 1966 ديلن در تصادف به سختي مجروح شد و مجبور شد كه مدتي را در كنار خانواده و دور از عرصه ي موسيقي بگذراند .

در سال 1967 باب با john wesley harding بازگشت و سبك كارهاي وي بسيار روحاني تر و معنوي تر شده بود . شايد این ، حاصل تماس وي با مرگ بوده و يا انقلابي دروني در وجود او .

در هر حال اين آلبوم شامل قطعاتي آرام و متمايل به contry بود . در سال 1969 باب يك اجراي دو نفره با Johnny cash را در غالب contry با نام Nashville sky line ارائه داد .

در سال 1971 ديلن كتاب trantula ( رتيل ) را منتشر كرد و در يك كنسرت كم سابقه براي بنگلادش شركت كرد كه نمونه اي براي همه ي كنسرتهاي خيريه ي بعدي شد . اين كنسرت جايزه ي Grammy سال را براي او به همراه داشت . در سال بعد ديلن در فيلم « پت گارت و بيلي دكيد» حضور يافت و سازنده ي موسيقي متن فيلم هم بود كه شامل قطعه ي به يادماندني و تاثيرگذار (بر دَرِ بهشت مي كوبم ) مي شد . در سال 1975 ديلن Blood on the tracks را منتشر كرد كه يك جايزه ي ديگرGrammy و عنوان بهترين هنرمند سال را برايش به ارمغان آورد . در سال 1978 ديلن متوجه تمايلات جديدش (مايه هاي مذهبي) در اين مسير شد . اين اعتقادات جديد او در آلبوم هايslow trein comming در سال1979 و shot of love در سال 1981 و saved در سال 1980 جلوه ي پررنگي دارند . باب ديلن از اين پس فقط به محتويات مذهبي و اعتقادات شخصي اش مي پرداخت كه البته بسياري از طرفداران سالهاي پيشين او را مايوس كرد .

باب بعد از سال 1982 تا حدودي به عقايد قبلي خود برگشت و آلبوم بعدي وي infidels در سال 1983 كه « مارك نافلر» تهيه كنندگي آن را به عهده داشت بيشتر به مسائل مادي و معمولي موسيقي Rock مي پرداخت و نقدهاي خوبي نيز از طرف منتقدان دريافت كرد . در سال 1988 ديلن به گروه استثنايي traveling wilburys پيوست كه از اعضاي فوق العاده اي چون پتي ، جرج هريسون ، روي اربيسون و جف لين تشكيل شده بود و دو آلبوم با اين گروه منتشر كرد . در ضمنِ اين همكاري آلبوم انفرادي او در سال 1989 يعني oh mercy منتشر شد كه با استقبال طرفداران مواجه شد اما طرفداران به آلبوم بعدي باب يعنيunder the red sky روي خوش نشان ندادند . باب با آلبوم هاي wrong Good as I been to yo / worldgone در دهه 90 ديلن را به موسيقي فولك برمی گردد و يك جايزه ي Grammy هم نصيب او می شود . همچنين آلبوم mind time out of در سال1997 علاوه بر فروش خوب جايزه ي Grammy بهترين آلبوم فولك معاصر بهترين آلبوم در تمامي زمينه ها و بهترين هنرمند مرد Rockرا از آنِ ديلن نمود . در سال 2000 ديلن قطعه ي things have changedكه موسيقي متن فيلمي از كمپانيِ برادران« وارنر» بود را كار كرد كه جايزه ي اسكار و گلدن گلاب آن سال را براي بهترين موسيقي تاليفي گرفت .آخرين آلبوم باب ديلن در سال 2001 با نام love and theft منتشر شد . در اين آلبوم علاوه بر نوشتن تمام قطعات ، نواختن پيانو و گيتار و اجراي تمام قطعات به عهده ي باب بود . آخرين آلبوم ديلن كه پس از اينكه او در سال 1998 دچار بيماري اندوكارديت شد و انتظار ادامه ي كار براي او نمي رفت يك هديه ي غير منتظره از طرف او بود . از ثمرات اين آلبوم جايزه ي Grammy ديگري براي او بود . در سال 2003 باب بازيگرنقش اول فيلم masked and anony mouse به كارگرداني (لري چارلز) بود .

باب ديلن پسركي گريزان از خانه بود كه در اثر تلاشی سخت و سنجيده مبدل به يك ترانه ساز حرفه اي شد .ظهور وي به عنوان يك شاعر مستعد به نظر كمي حادثه اي مي آيد . گويا بطور ناخودآگاه به اين نكته پي برد كه ترانه هايش هر چند براي آوازهاي عامه پسند سروده مي شود اما بايد تا حدي از مايه هاي غنايي شعر ادبي بهره مند باشد . باب ديلن به شعر ظرافتي خود بخود مي بخشد و در اين ميان از ريتم و صنايع و تصاوير بديع كه از ديرباز جزءِ موسيقيِ محلي آمريكا بوده بهره مي برد. كارهاي ديلن سرشار از تصاوير واقع گرايانه و ديدگاه هاي شخصي است . در حالي كه يك سادگي ريتميك در متن ترانه هاي او وجود دارد اما اين سادگي در پرباري تصاوير گم مي شود . گاه از بدبختي بيچارگان مي گويد ، گاه از فضيلت هایشان ،از وجود شرارت و بدكاري در جامعه ي آمريكا ، بيزاري از جنگ ، نياز شخصي اش به رهايي از بند هاي يك فرهنگ ماترياليستي و احساس وي به نزديكي آخرالزمان سخن مي راند . بارها وي از دنيايي مي گويد كه جايگزين زشتي است و همراه مجازات خواهد آمد . ايالات متحده براي ديلن كشوري است كه مردم از ديدن مشت زني كه مشت زن ديگر را مي كشد لذت مي برند ، كشوري كه در آن قاضي مي تواند دختر جواني را مجبور به داشتن روابط نامشروع كند با اين قول كه وي (قاضي) پدر دخترك را به دار مجازات نخواهد آويخت .براي يك جوان از ديدگاه ديلن آمريكا يك مكان سورئاليستي و پوچ است :

آه ، به دنيا بيا گريه باش

شلوارك ، عشق ، چگونه رقصيدن

لباس بپوش ، بخشيده شو

تلاش تا موفقيت

دخترك را خشنود كن ، پسرك را نيز ، هديه بخر

ندزد ، سرقت نكن

بيست سال مدرسه

براي خودت شمع روشن كن ، صندل به پا مكن

از تهمت بپرهيز

نمي خواهم ولگرد باشم

بهتر است آدامس بجوم .

ديلن تنها در مقابل نوع حاكميت آمريكا و تبعيض هاي نژادي در اين كشور ، سنديكاي مشت زنان ، سوءِ استفاده از كارگران و . . . نايستاده است بلكه وي حتي مخالف مستولي شدن و مالكيت عشق رمانتيك است . در آلبوم (دوباره فكر نكن همه چيز مرتبه) راوي زني را ترك مي گويد زيرا كه اين زن بيش از حد از او انتظار دارد : ( من قلبم را به وي هديه كردم ، حال كه او روحم را مي خواست ) ديلن تنها به روابط زن ومرد نمي پردازد بلكه نظريات او همه ي روابط انساني حتي ميان كارگر و كارفرما / شهروند و پليس / شاگرد و استاد را نيز شامل مي شود . وي معتقد به قيامت است هر چند وي پيش بيني انقلابي را نمي كند مگر به صورت خودجوش و بدون هيچ دليل آشكاري همچون يك معجزه ي آسماني . ديلن بر اين اعتقاد است كه جامعه ي معاصر با تمام ارزشهايش نه تنها بايد در بوته ي نقد قرار گيرد بلكه بايد از آن گريخت و چنين به نظر مي رسد كه اين مهمترين نصيحت ديلن به همه ي ماست . اما ابزار انسان براي گريز محدود است . انسان مي تواند همسر و كودكان گرسنه و در حال مرگش را بكشد و خود نيز خودكشي كند (hellis brown) و بنابراين « جايي آن دورها / آن هفت انسان جديد به دنيا آيند » براي بوجود آمدن تغييراتي كه همه را تحت تاثير قرار دهد گاهي اوقات حوادث بيشتري بايد به وقوع بپيوندند . تراه هايي چون « آنگاه كه آنان در حال تغييراند» گوشه چشمي به مكاشفات نزديك آخرالزمان داردكه نوعي مكاشفه ي مسيحي است .

سير تطور خط فارسي


بى ترديد اختراع فن خط از بزرگترين و مهمترين اختراعاتى است كه از آغاز پيدايش بشر تاكنون به دست انسان صورت گرفته زيرا اگر خط به وجود نمى آمد و نگارش انجام نمى گرفت ، ميراث و آثار علمى پيشينيان حفظ نمى شد و افكار ومطالعات بزرگان علم و ادب گذشته به آيندگان نمى رسيد و در نتيجه تمدن بشر رو به كمال نمى رفت.
به استناد اقوال مورخان ومحققان؛ قديمى ترين نوشته دنيا به صورت خط ميخى و زبان سومرى است واز چهار هزار سال پيش از ميلاد به جامانده است.
درسال ۱۹۵۲ م برخى از الواح گچى اين نوشته ها از معبد سومرى اينانا در شهر ارش ERESH(جنوب عراق كنونى) كه به ۳۵۰۰ سال قبل از ميلاد تعلق دارد، به دست آمد. مورخان وخاورشناسان معتقدند مخترع خط، فينيقى ها بوده اند و بعدها يونانيان و ساير اقوام اين فن رااز آنان اقتباس كرده اند. به گمان مورخان و خاورشناسان اقسام مراحل تطور و تكامل خط به چهار قسم است:
۱ ـ تصويرى             PICTORIAL۲ ـ صوتى           PNONIC۳ ـ هجايى           CILABERY۴ ـ الفبايى ALPHABETIC
انسان هاى آن زمان از زمانى كه ترسيم مقاصد تا حدودى روشن شد، به اشكال تصويرى برخوردند واز ترسيم آن براى ذكر مطالب كوتاه استفاده كردند. البته تبادل افكار بدينوسيله مستلزم صرف وقت زيادى بود. پس از مطالعات عميق ،رنگهاى مختلفى رااز عصاره برگهاى درختان وگياهان به وجود آوردند و با تيشه آهنى از چوب قلم ساختند و به جاى الواح سنگ، برگ پاپيروس را به منزله كاغذ به كار بردند تا امر مكاتباتى آن روزگار ترتيبى يافت وبه شكل امروزى رسيد.
كهن ترين اسناد موجود از دوره هخامنشينان و به خط ميخى است. بنابراين بطور مسلم اولين خطى كه ايرانيان قديم زبان خويش را با آن مى نگاشتند، خط ميخى است. متجاوز از دو هزار سال بوداسرار قرائت خطوط ميخى بر كسى معلوم نبودتا اينكه يك افسر دانشمند وهوشمندانگليسى به نام هانرى راولنسن HENRY RAWLENSON متولد ۱۸۱۰ ـ متوفى ۱۸۹۵ كه به تقاضاى دولت ايران جهت تعليم سربازان ايرانى از طرف دولت انگليس به ايران آمده بود، با ملاحظه سنگ نوشته هاى بيستون به علت عشق وعلاقه وافرى كه به خواندن و كشف اين آثار داشت ابزار و لوازمى براى تماشا واستنساخ آثار مزبور فراهم و در همانجا برقرار كرد و با اينكه در معرض خطر حتمى بود، آنقدر سعى و كوشش و پافشارى كرد تا موفق شد معماى بزرگ خط ميخى را حل كند و پس از هجده سال رنج ومشقت مداوم اين طلسم را بشكند. لذا براى اين مقصودكتيبه بيستون رابا كتيبه گنج نامه كه در دامنه كوه الوندنزديك همدان است، تطبيق و محققان وخاورشناسان ديگرى هم كه در صدد كشف خط ميخى بودند، متن دو زبان ديگرى را كه روى كتيبه ها بود، خواندند وبدين ترتيب سر هزاران الواح در بين النهرين كشف وآشكار شد.
عده اى از پژوهندگان مشرق زمين و محققان باستان شناسى معتقدند چون خط ميخى در مكاتبات عادى مشكل بوده،به جاى آن خط آرامى به كار مى رفته است ـ خط مردم سوريه آن روز ـ به اين ترتيب در زمان اشكانيان رفته رفته خط ميخى منسوخ شد و خط آرامى جاى آن را گرفت ودر زمان هخامنشيان خط آرامى رواج بيشترى يافت طورى كه بجز كتيبه ها كه به خط ميخى نوشته مى شد، ساير نوشتنى ها با خط آرامى انجام مى گرفت.
در دوره اشكانى از روى خط آرامى خطى پديد آوردند كه خط پهلوى ناميده شد. با ظهور اين خط، خط آرامى كم كم متروك و منسوخ گرديد كه مقطع و جدا از هم و از راست به چپ نگاشته مى شد.
خط پهلوى دو نوع است ۱ ـ خط پهلوى اشكانى ۲ ـ خط ساسانى كه در اواسط سلطنت اشكانيان از اصل خود كه آرامى است، متمايز شد وبعضى تغييرات در حروف آن واردشد تااينكه درنيمه سلطنت ساسانيان صورت ثابت يافت.
خط عربى
دانشمندان قديم اسلامى درباره وضع خط عربى اطلاعاتى به دست داده اند. از جمله ابن نديم در كتاب الفهرست و القلقشندى در كتاب صبح الاعشى گفته اند واضعان خط عربى سه نفر به نامهاى مراربن مره ،اسلم ابن سدره وعامربن جدره از اهالى شهر انبار واقع در ساحل فرات مغرب شهر بغداد بودند كه در اشكال حروف ونقطه گذارى تغييراتى داده وتحولاتى درآن ايجاد كرده اند.
همچنين ابن نديم گفته است: خط عربى ابتدا چهار نوع مكى ،مدنى ،بصرى و كوفى بوده است. هم او مى نويسد اولين كسى كه در صدراسلام قرآن نوشت وبه خوبى خط معروف بود، خالد ابن ابو هيتاچ نام داشت و بشر ابن عبدالملك مسيحى ساكن حيره را نيز اولين كسى معرفى كرده اندكه خط عربى را به مكه انتقال داد.
خط عربى نخست به ترتيب الفبايى نبود بلكه با حروف ابجد ترتيب يافته بود.ترتيب الفبايى را بارعايت تناسب وشكل حروف مى توان حدس زد كه اندكى قبل از ظهور اسلام صورت گرفته است.
نقطه گذارى
خط عربى در ابتدانقطه نداشت واين امربويژه در نوشتن قرآن توليد اشكال مى كرد چون حروف شبيه به هم بود. بعد حروف مشابه را با نقطه متمايز كردند واين كار درنيمه دوم قرن اول هجرى شروع شد. مى گويند اولين كسى كه در به كاربردن نقطه اقدام كرد، دانشمند سترك ابوالاسود الدوئلى است كه به امر حضرت اميرالمؤمنين(ع) اقدام به اين عمل كرد.ايجاد نقطه گذارى در شناختن كلمات و حركات كمك شايانى به اين خط كرد. مثل ح ج چ خ.
خط فارسى در اوايل ظهور اسلام
در ابتداى حضور اسلام زبان و خط ايرانى، پهلوى بود و آن را (فارسى ميانه) مى ناميدند ولى پس از استيلاى اعراب بر ايران و نفوذ معنوى آنها براين مملكت چون درخط پهلوى دشواريها و نقايص و اشكالاتى وجودداشت شهرهاى ايران يكى پس از ديگرى خط عربى را اقتباس كرده و آن را پذيرفتند. خط و زبان عربى به واسطه سهولت خود به سرعت درايران ترويج يافت و به قولى ديگر به ايرانيها تحميل و خط شان جانشين خط پهلوى شد.
از آن پس ايرانيان با دو خط كوفى و نسخ مى نوشتند و درنتيجه زبان فارسى با بعضى از لغات عربى آميخته شد كه درنتيجه زبان پارسى را غنى تر، وسيع تر، پردامنه تر و فصيح تر ساخته و زبانى موسوم به زبان درى كه اساس زبان ادبى و فارسى كنونى ما شد، تشكيل داد. به اين ترتيب خط پهلوى نيز كم كم منسوخ شد.
خطوط كوفى و نسخ تا اواخر قرن پنجم هجرى درايران فقط در تحرير قرآن به كارمى رفت ولى از آخر قرن ششم از خط نسخ بيشتر درنوشتن قرآن استفاده و خط كوفى منحصراً درتحرير سر سوره ها به كارگرفته شد. خط نسخ كه تا اوايل قرن هفتم هجرى خط متداولى بود، رفته رفته از نظر سبك تغييراتى يافت كه حدوث همين تغييرات مبانى ايجاد خط نويى به نام ثلث شد. باستانشناسان و اشخاصى كه دراين زمينه بحث و اظهارنظر كرده اند، اصول را شش گونه خط دانسته اند كه همگى از خط نسخ بيرون آمده اند و از اين رو خط نسخ مادر خطوط مشرق زمين لقب گرفته است. خطهاى اصلى كه شامل شش نوع و به اصطلاح خوشنويسان اقلام سته يا خطوط اصل گفته مى شود، عبارتست از: محقق ،ريحان، ثلث، نسخ، توقيع و رقاع.

 

 

 

 

 

مورخان و محققانى كه معتقدند خط نسخ از خط كوفى توليدشده، اظهارمى دارند ابن مقله بيضاوى شيرازى ملقب به قدوه الكتاب كه در سال ۳۲۸هجرى به حكم الراضى بالله خليفه عباسى كشته شد، وقتى به دشوارى خط كوفى پى برد با اينكه به امور كشورى مشغول بود و در دستگاه خلفا مناصب عاليه داشت، متوجه تسهيل امر تحرير شد و خط نسخ را ازخط كوفى استخراج كرد و برآن آداب و قواعدى با اسلوبى محكم اجراكرد و مدار را بر دايره و سطح گذارد و از خط كوفى خطى ديگر احداث كرد و نام آن را خط محقق گذارد و درتحت قاعده صحيحى درآورد و عده اى را تعليم داد از اين تاريخ قرآن و كتب دينى را به اين خط نوشتند و پس از اين مرحله يك دور بر خط محقق افزود و آنگاه به ايجاد خط ريحان اقدام و آن خط را از خط محقق وضع كرد.
وى پس از فراغت از اختراع و تكميل خط محقق ، آن را به جمعى آموخت و درمدتى كوتاه خطوط محقق و ريحان بين مردم رواج يافت. سپس خط ثلث ريحانى را از خط ريحان بيرون آورد و براى آن نيز قواعدى مقررداشت تا به درجه كمال رسيد و بسيارى آن را فراگرفته، به درجه استادى رسيدند. وى سپس خط نسخ را بنياد نهاد و مدار خط نسخ و تعليم آن را به نقطه سنجيد و پايه گذارى كرد و جهت آن دوازده قاعده بدين شرح ايجاد كرد:
۱ـ تركيب ۲ـ كرسى ۳ـ نسبت۴ـ ضعف ۵ـ قوت ۶ـ سطح ۷ـ دور ۸ـ صعود ۹ـ مجاز ۱۰ـ اصول ۱۱ـ صفا۱۲ـ شأن
به اين ترتيب در قرن سوم هجرى با ظهور ابن مقله برخى خطوط به دست او ايجاد و خوشنويسى وارد مرحله نويى شد.
سعدى درباره او مى گويد:

گر ابن مقله دگر باره درجهان آيد             چنانكه دعوى معجزكند بسحر مبين
به آب زر نتواند كشيد چون تو الف            به سيم حل ننگارد بسان ثغر تو سين
به نظر نگارنده اين متن چهارتن اركان اربعه كاخ خوشنويسى بوده اند: نخست بايسنغر در حسن خط ثلث، دوم ميرعماد قزوينى در خط نستعليق، سوم ميرزا احمد نيريزى درخط نسخ، چهارم درويش عبدالمجيد طالقانى در خط شكسته.
بعد از قلم تعليق نوبت به ظهور دو خط ديگر رسيد؛ يكى نستعليق و ديگرى شكسته نستعليق كه نخست خط نسخ تعليق خوانده مى شد و بعد به تدريج هيأت لفظى آن تغيير يافت و به صورت مخفف نستعليق گفته شد زيرا اين خط از تلفيق دوخط نسخ و تعليق پيداشد.
بعد از ايجاد خط تعليق نوبت به احداث خط نستعليق رسيد كه از خطوط خالص ايرانى و از ابداعات ايرانيان است و بواسطه زيبايى ظاهر به حق والانصاف آن را عروس خطوط اسلامى مى نامند. خط نستعليق را كه از نسخ و تعليق استنباط شده درزمان امير تيمور گورگانى به خواجه ميرعلى تبريزى نسبت داده اند و گويند پسرش خواجه ميرعبدالله آن را كامل كرد.
ميرعلى تبريزى اولين كسى است كه نام او با ايجاد خوشنويسى خط نستعليق در افواه جارى و دركتب و تذكره ها يادشده است. سرانجام بعدازميرعلى نوبت به ميرعماد معاصر شاه عباس صفوى رسيد كه در اين طراز به عالى ترين مدارج والا صعود كرد وتغييراتى كه وى دراين خط صورت داده تا امروز متبع است.
(ميرعماد حسنى قزوينى)۹۶۱  ـ ۱۰۲۴ هجرى قمرى) از سلسله سادات حسينى و از خوشنويسان مشهور واستاد چيره دست خط نستعليق در عهد شاه عباس صفوى وشهره آفاق ومعروف اقطار است. اجداد او در دستگاه پادشاهان صفويه داراى مناصب ومشاغل كتابدارى واستيفاء بوده اند. خاصه ميرحسنعلى جد اعلاى او از كتاب و منشيان معروف ذيشان وملقب به حسنى بوده است . با اينكه اين خانواده شجره حسينى داشت ، ميرعماد نظر به اينكه با عمادالملك يكى از بزرگان دربار پادشاه ، معاشرت و نسبت به او ارادت داشت ، ملقب به عماد شد. وى در شانزده سالى كه مقيم اصفهان پايتخت آن روز بود، شاگردان شايسته اى تربيت كرد كه عده اى از آنها خود از اساتيد بزرگ خط به شمار مى روند. ميرعماد بعداز ورود به اصفهان از خطوط باباشاه اصفهانى وميرعلى هروى قدرى اقتباس كرد وتغييراتى در خط نستعليق داد وبراى خط اصول و قواعدى ايجاد كرد كه باعث تكميل اين قلم و زيبايى و شيوايى آن شد.
خط شكسته
آخرين خطى كه پابه دايره وجود گذاشت، خط شكسته در اواسط قرن يازدهم بود . كيفيت پيدايش آن نيز اين است كه چون شكسته تعليق در نوشتن رقعه ها وفرمانها به كار مى رفت در نوشتن و خواندن دشوار بود لذا از قلم نستعليق به جاى شكسته تعليق استفاده شد. اين خط همان نستعليق است كه براثر تندنويسى به صورت شكسته بيرون آمد و شكسته نستعليق نام گرفت و تدريجاً رو به تكامل رفت و خوشنويسانى دراين خط پيدا شدند كه دراينجا از آنها ياد مى شود:
مرتضى قليخان شاملو، شفيعا، ميرزا حسن كرمانى ، محمدمحسن قمى و غيره.
دانشمند فقيد مرحوم عبدالمحمدخان ايرانى صاحب كتاب پيدايش خط وخطاطان دركتاب خودآورده است: در زمان صفويه مرتضى قليخان شاملو حاكم هرات آن را از خط نستعليق استخراج كرده و مرتضى شفيعا هراتى ، از خوشنويسان اين قلم كه منشى همين مرتضى قليخان بوده، آن را تكميل كرده است.
از ديگر كسانى كه خط شكسته را استوار و شيوا نوشته اند درويش عبدالمجيد طالقانى متوفى ۱۱۸۵ است وهمچنان كه ميرعماد درتكميل خط نستعليق كوشيده بود، اكمال و توسعه خط شكسته به دست او صورت گرفته است. درويش در ترويج اين خط كوشيدوقواعدى براى آن به وجود آورد وچه نيك در توصيف وتعريف خط درويش حاجت شيرازى از معاصرين وى سروده است.
اى گشته مثل بخوشنويسى ز نخست               مفتاح خزائن هنر خامه تست
تاكرده خدا لوح و قلم را ايجاد          ننوشته كسى شكسته را چون تو درست
اما در زمان حاضر با حضور استاد خط شكسته آقاى يدالله كابلى خوانسارى در واقع هماى اوج سعادت برشانه هاى اين هنر شريف نشست و با پيروى از يك سنت ديرينه خط شكسته را به اوج شكوفايى رساند. ايجاد سبكى جديد در خط ،آن راملبس به زيباترين جامه ها كرد آنچنان كه گويى عارض مليح آن را زبردست ترين مشاطه گران همچون به نجابت لاله ولطافت ژاله سحرگاهى آفريد وچشم جهانيان را به گلعذارى خود روشن كرد.
و به قول استاد بزرگ خط نستعليق آقاى اميرخانى كه درمقدمه كتاب كلك شيدايى مى آورد. كابلى از سرقدم عشق ساخت و دراين وادى سلوك كرد تا بالاخره به مقصود نزديك ونزديكتر شد.

 

         mharefzadeh@yahoo.com       

«بازنده» ها  (حسین عارف زاده )

بعد از چند ماه تحریمِ سینماهای ایران بالاخره تصمیم گرفتم برای تنوع هم كه شده یه سری به این سالن تاریك بزنم .دست بر قضا روز جمعه بعدازظهردر یكی از روزهای مطبوع تیرماه اهواز همراه دو تا از دوستانم راهی شدیم. بعد از حدود یك ساعت عرق ریختن رسیدیم به سینمای نوساز شهرمون كه البته من برای اولین بار بود كه زیارتش می كردم .

بله ، از دور كله ی فروتن و حجار مشخص شد ، به خودم امیدواری دادم كه دیدن یك فیلم خوب در یك سینمای خوب جبران گرما و عرق ریختن ما را می كند .با این خیال و بعد از یك ربع انتظار و دیدن چهره های جورواجور كه همه منتظر كشف بازنده بودند ، اجازه ی ورود به سالن را دریافت كردیم . داخل سالن هم كه نوای دل انگیز بوی سیبو حرم حبیب گوشمونو نوازش می داد . البته مامورین سالن سینما هم از سیستم چرخشی استفاده می كردند و برای اینكه ما زیاد به بوی سیبو حرم حبیب نزدیك نشیم مرتب جای ما رو عوض می كردند، تا بالاخره وقتی دو طرفمون پر شد و راه گریزی بری ما نبود به نشستن ما رضایت دادن .البته چه نشستنی؟ چشمتون روز بد نبینه . طبق سیستم فشرده سازی ، كوچك سازی ، كوتاه سازی و . . . . كه این روزها زیاد استفاده می شود ، صندلیها آنقدر به هم چسبیده و تنگ بودند كه آدم نمی تونست پاهاشو تو كفشش تكون بده .

خلاصه بعد از طی مشقات بسیار ، ایران خودرو تقدیم می كند .(روی این موضوع دقت كنید چون ممكنه بعدا در دادگاه بر علیه شون استفاده بشه ).

خوب به خاطر اینكه خود فیلم اهمیت چندانی ندارد ، با فرض اینكه شما فیلم را دیده اید ، به گفتن چند فراز از فرود های فیلم بسنده می كنم .

توضیح اول اینكه : این اصلا فیلم نیست یا اگر هم بخواهم بهتر بگویم فیلمی تشكیل شده از چند سریال است (البته این موضوع هیچ ربطی به كارگردان فیم كه یك سریال ساز بوده ندارد) كه در بین هرقسمت از سریالهای این فیلم به جای تیتراژ ابتدایی و پایانی آن ، تصویرهایی از محمدرضا فروتن از زوایای مختلف و در مدلهای مختلف ، در ناحیه شمال ایران و غیره مشاهده می كنیم .

توضیح دوم اینكه سریالهای این فیلم سرشار از حسهای بسیار قوی بازیگران فیلم است كه گاهی تا حد انفجار پیش می رود . در یك جا فروتن آنقدر زور می زند و قرمز می شود و رگهایش از حدقه بیرون می زند كه من به جایش سكته ناقص می زنم . و از اینجا به بعد با یك طرف بدن و مغزم این سریال را می بینم . و اگر اشتباهی می كنم به من حق بدهید . البته یكی دیگر از صحنه های اینچنینی صحنه ی رقص پای فروتن بود كه از بس حسی و سنگین بود من و دوستام با دو عدد و نصفی مغز چیزی از اون نفهمیدیم .

یك نكته ی دیگر میزان هوش بازیگران بود ،كه یكی از یكی باهوشتر بودند . مثلا حجار ، با اینكه بازپرس مرتب به اون می گفت كه تو خیلی خنگی ولی آخرش به بازپرسه ثابت كرد كه خودش خنگه . در اثبات خنگ بودن بازپرس كه البته ما تا نیمی از فیلم فكر می كردیم خیلی باهوش است همین مدعا بس كه حتی برادر فداكار فروتن هم از او باهوشتر بود.

یكی دیگر از نكات فیلم سرشار بودن فیلم از صحنه های عاشقانه است كه حتی در تظاهرات دانشجویی هم ول نمی كنند ودست خونی شان را عاشقانه به طرف هم دراز می كنند .( البته طبق قوانین موجود خانم میترا حجار به خاطر این صحنه باید به یك بار اعدام برای این حركت و یك بار هم برای اشاعه ی آن محكوم شود . این جدا از محكومیتهایی ست كه در طول فیلم نصیب اش می شود . (خدمت شما یادآور می شوم كه من كماكان با نصف مغزم كار می كنم) گفتن كلمات عاشقانه ی دوست دارم از طرف حجار كه تجربه ی خاصی در گفتن این كلمه دارد وشنیدن جواب : من بیشتر از سوی فروتن ما را به یاد این ترانه ی اون طرفی می اندازه كه میگه :

دوسم داری من بیشتر

خاطر خامی من بیشتر

تو بینهایت . . . . .

در مورد دیگر بازیگران فیلم باید بگویم كه یه نفر بود كه فروتن خیلی دوست داشت اونو ببینه ولی به علت كم بودن وقت سریال زیاد وقت نكردن با هم صحبت كنن . در در مورد شوهر خانم حجار در فیلم هم باید بگویم كه تنها نكته ی مثبتی كه من از او دیدم زدن گیتار بود كه امیدوارم در این زمینه آینده ی موفقی در انتظارش باشد.

و آخرین و مهمترین و بارزترین نكته ی فیلم این بود كه محصولات مرسدس بنز قابل رقابت با محصولات ایزان خودرو نیستند . در این زمینه چون شائبه ی تبلیغ می رود از توضیحات بیشتر معذورم .

و اما بازنده ها و برنده های فیلم بازنده :

بازنده 1 – كلیه دست اندركاران تولید فیلم (خصوصا كارگردان وبازیگران فیلم كه علیرغم زور و حس بسیاری كه در بازی ارائه كردند بازیشان به دل ننشست)

بازنده 2 – من و تماشاگران دیگری كه به تماشای این فیلم آمده بودند( كه البته فكر می كنم نیمی از تماشاگران برای دیدن فیلم نیامده بودند) در زمانی كه صرف دیدن این فیلم كردم حداقل می توانستم سه قسمت فیلم پدرخوانده را تماشا كنم .

بازنده 3 – شركت تولید كننده ی خودروهای الگانس كه به نظر من باید تمام خودروهای مدل الگانسش را از سطح دنیا جمع آوری كند تا بیشتر از این آبرویش نرود.(البته من در عجبم كه چرا پلیس ایران به جای الگانس از خودروهای ایران خودرو استفاده نمی كند؟ )

البته تنها نكته ی مثبت فیلم صحنه ی پایانی فیلم بود كه آن هم اگر ماشین دیگری به كار می بردند بیشتر به دل می نشست .

برنده ی بزرگ فیلم هم ملت ایران و تماشاگران فیلم بودند كه با دیدن فیلم هایی حتی دراین حد وتماشا نكردن فیلم های اجنبی و نه گفتن به تهاجم فرهنگی باز هم مشت محكمی در دهان استكبار جهانی كوبیدند .

 عارف قارا فروش اهوازی(البه با نیم كره ی چپ مغز)

 

 

نقد فرمالیستیِ شعرِ « بودن »

«بودن»   

گر بدین سان زیست باید پست 

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

از بلند كاج كوچه ی بن بست

گر بدین سان زیست باید پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ایمان خود چون كوه

یادگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک

این شعر از شاملو، بر مبنای « تباین » است ، و اندیشه ی محوری آن ، كه نشان داده خواهد شد، نه تقابل« خوب » و « بد » - آنگونه كه در نگاه اول به نظر می آید – كه اندیشه ی درست و مفید زیستن ، و نیز در غیر اینصورت مردن شرافتمندانه ( كه در عین حال گویی داوطلبانه است ) ، می باشد. این شعر از دو بند تشكیل شده است و هر بند خود متشكل از سه سطر می شود ، تا تباین مذكور را با تساوی سطور به ذهن القاء كند ، یعنی به عبارتی ، هر سطر از بند اول ، با هر سطر از بند دوم در تباین و تقابل می ایستد . به ویژه انكه - حداقل – دو سطر اول از هر بند دارای كلمات و عباراتی كاملا" مشابه اند: در سطر اول از بند اول « گر بدین سان زیست باید - »، با مشابه خود در بند دوم ، و در سطر دوم از بند اول « من چه – اگر » نیز با مشابه خود در بند دوم ، كاملا" یكسان است . شاعر، در نخستین بند شعر، نمی خواهد « پست » زندگی كند ، لذا اگر مجبور شود كه آنگونه بزید ، ترجیح می دهد كه زنده نماند . شاعر این زنده نماندن را البته با « رسوا » كردن انجام می دهد، آن هم با آویختن « فانوس عمرش » از درختی بلند (« كاج » )، چرا كه همگان باید ببینند و بدانند ، آن چگونه زمانه ای است كه شاعر در آن می زید ، و هم اینكه ببینند و بدانند كه او ( شاعر ) نمی خواهد در آن اوضاع زنده بماند.در این جا واژه ی« بی شرمم » به كار برده می شود ، كه در كنار واژگانی چون « پست » و « رسوایی » معنای آن بهتر فهمیده می شود. او اگر حتی مرگ خود را نیز با « رسوا » كردن زمانه ی « پست » خویش نشان ندهد ، « بی شرم » خواهد بود. شاعر « فانوس عمر » ش را  از كاجی بلند و خشك در « كوچه ی بن بست » می آویزد . خشك بودن كاج ، غیر از بلند و غیر قابل دسترس بودن آن، خود نشان از زمانه ی « پست » و بی ثمر است یا چه بسا بی مهر، نیز . هم چنین است « كوچه ی بن بست » ، كه فكر پایان و انسداد را به ذهن مخاطب متبادر می سازد . شاعر علاوه بر به كار بردن « فانوس عمر » ، همچنین می خواهد آن را از « كاجی بلند » آویخته گرداند ( كه هم خود اوست كه این آویختن را انجام می دهد )، تا نشانه ای باشد برای رهنمون شدن دیگران به مكانی كه او می زید یعنی « كوچه ی بن بست »، لذا می بینیم كه فعل « آویختن » ( نیاویزم ) نیز كاملا" به جا می نشیند.

 در بند دوم شعر، شاعر تمام موضع قبل را رها می سازد و چهره ی دیگری از آدمی یا خودش را جلوه می دهد. این بار نیز شاعر ، خود  - و به عبارتی هر مخاطبی و هر كسی را در وضعیت و موقعیت انتخاب حیاتی و مهم درست و صائب زیستن قرار می دهد ، آن هم ، مانند بند اول شعر، با جار زدن این مهم ، و اثری بر جای نهادن و اثری بر جای نهادن تا همیشه . همان گونه كه  در بندِ نخست ، واژگانی چون « پست » ، « بی شرمم » ، « رسوایی » و نیز « كاج خشك » و « كوچه ی بن بست » ، فضای شعر را به خوبی نشان دادند ، در این بند نیز ، كلمات و عباراتی چون « پاك » ، « ایمان »، « كوه » و « یادگاری جاودانه » نیز حس مورد نظر شاعر را ، كه پیش از این اشاره شد، به ذهن متبادر می سازند. او این بار می گوید اگر قرار بر « پاك » زیستن است ، پس « یادگاری جاودانه » از خویش بر جای خواهد نهاد. شاعر واژه ی « پاك » را برای تاكید بیشتر در مقابل « ناپاك » قرار می دهد. او این بار « ناپاك » خواهد بود، اگر از « ایمان » خود « كوه » نسازد و چونان « یادگاری جاودانه » بر جای نگذارد . « كوه » واژه ای است كه در این جا به چند دلیل به خوبی می نشیند : « كوه » خود نماد استواری است و شاعر نیز به خوبی این را به ذهن خواننده می رساند ، دیگر اینكه « كوه » از معدود موجودات طبیعت است كه قرن ها بر جای می ماند و انسان با آن به یاد « جاودانگی » می افتد ( شاعر نیز می خواهد « ایمان » خود را جاودانه گرداند )، « كوه » مشخصا" بر زمین ( یا « خاك ») می ایستد و شاعر نیز می خواهد ایمانش ( باز مانند « كوه ») ، « برتر از بی بقای خاك » بماند، و همچنین « كوه » مرتفع است و بلند جای ، و به طور مشخص این كلمه، با واژه ی « پست » در بند اول ( به معنی دیگر آن در این شعر، جایی كه فراز نیست ) نیز تباین و افتراق دارد. در بند نخست، شاعر می خواهد « فانوس عمر » ش را از « كاجی بلند » بیاویزد و در بند دوم نیز می خواهد موجودی چون « كوه » بلند باشد و در این هر دو نكته ای به روشنی پیداست: او می خواهد از خویش پرچمی افراشته دارد تا كه نشانه ای باشد از روزگار خود ( بند اول ) یا كه نشانی باشد برای تمامی روزگاران ( بند دوم ). در سطر سوم از بند دوم ، واج آرایی با مصوت بلند « آ » كه هفت بار تكرار شد ، صورت گرفته است كه خود این واج آرایی، القاء كننده ی بلندی « كوه » - كه بدان اشاره شده است – نیز هست . همان طور كه در ابتدای نوشته آوردم شاعر از ساختاری نسبتا" یكسان در هر دو بند استفاده می كند. او با این كار خود ، اندیشه ی محوری شعر خویش ، یعنی درست زیستن و مفید زیستن و جاودانه ماندن و در غیر این صورت مرگی با عزت و داوطلبانه كه باز خود نشانی جاودانه و ماندنی باشد ، را بیشتر و بیشتر نمودار می سازد :

« گر بدین سان زیست باید پست » / « گر بدین سان زیست باید پاك » ، وهم چنین

« من چه بی شرمم اگر... » / « من چه ناپاكم اگر... ». شاعر هم چنین در این شعر از عناصر و موجوداتی كه در طبیعت هستند - « كاج » ، « كوه » ، « خاك » - به خوبی بهره برده است و هم بدین وسیله مضمون و مفهوم شعر خویش را شمولیت جهانی بخشیده است .

شيخ خزعل و ديکتاتوری رضاخان(قسمت اول)   

گرد آوری: روزبه رحیمی

مقدمه

از زمان تسلط سيد محمد مشعشع بر هويزه و تشكيل سلسله‌ي مشعشعي در خوزستان ( 845 ه‍ . ق ) به بعد ، سرزمين خوزستان به دو ناحيه‌ي عرب‌نشين و غير عرب‌نشين تقسيم شد .بعد‌ها قدرت مشعشعيان آن‌چنان گسترش يافت كه سيد محسن مشعشع فرزند سيد محمد پس از به قدرت رسيدن در سال 866 ه‍.ق از آشفتگي اوضاع داخلي ايران كه ناشي از انقراض سلسله ي ايلخانان توسط آق قويونلوها بود استفاده كرد و توانست مرزهاي حكومت خود را تا بصره و بغداد در عراق و تا كهگلويه و بوير احمد ، لرستان ، چهار محال بختياري و حدود كرمانشاه گسترش دهد .

در سال 1905 ه‍.ق و با به قدرت رسيدن شاه اسماعيل صفوي و شكست خوردن آق قويونلوها قدرت مشعشعيان به حكومت بر هويزه و نواحي اطراف آن محدود شد . و در سال 1914 ه‍ . ق شاه اسماعيل با لشكركشي به هويزه و قتل عام تعداد زيادي از مشعشعيان توانست سيد علي پسر سيد محسن را شكست دهد . و سيد فلاح پسر ديگر سيد محسن را به حكومت هويزه منصوب گرداند .

از آن پس قدرت مشعشعيان هيچ گاه از آن حد گسترش نيافت و تا سال 1150 ه‍ . ق كه نادر شاه حكومت خاندان مشعشعي را منقرض نمود ، خوزستان بارها مورد هجوم قرار گرفت كه لشكر كشي شاه عباس ( اول ) صفوي در سال 1005 يا 1006 ه‍.ق از آن جمله است .

پس از قتل نادرشاه(1160 ه‍.ق) مشعشعيان بار ديگر به منظور به دست آوردن قدرت ، به سركردگي مولي ( مولا ) مطلب دست به طغيان زدند و با طايفه ي آل كثير به جنگ پرداختند و اين درگيري ها تا سال 1165 ه‍.ق ادامه يافت .

در سال 1175 ه‍.ق همزمان با به قدرت رسيدن كريم خان زند ، زكي خان زند پسر عموي كريم خان عليه وي قيام كرد و پس از كشتن مولي مطلب بر هويزه مسلط شد و مورد استقبال آل كثير قرار گرفت . زكي خان پس از تسلط بر شوشتر و دزفول و شوش به لرستان رفت و در آنجا از علي خان زند كه از سوي كريم خان ما‌مور بود شكست خورد .

 « در اين ايام ، جمعي از بزرگان بني كعب كه در ساحل راست اروند رود ساكن بودند ، از جور و ستم حاكم بغداد به تنگ آمده ؛ تحت سركردگي شيخ سليمان از اروند رود گذشتند و در ناحيه ي فلاحيه ي خوزستان متوقف شدند . »

 خوزستان در زمان ناصرالدين شاه

 پس از سال 1273ق كه جنگ انگليس با ايران روي دادتا پايان حكومت ناصرالدين شاه كه چهل سال به طول انجاميد در خوزستان جنگي يا شورشي روي نداده و گويا هميشه آرامش داشته است . در اين زمان عشاير عرب به چند بخش تقسيم شده و هر بخش شيخي جداگانه داشته اند : كعبيان كه از محمره ( خرمشهر ) تا اهواز نشيمن داشتند با عشيره « باوي » سپرده ي حاج جابر خان بودند . كعبيان فلاحيه و آن پيرامون ها شيخ ديگري داشتند كه شيخ المشايخ لقب مي‌ گرفت . عشاير هويزه و نواحي اطراف آن زير سرپرستيِ خاندان مشعشع بودند . آل كثير در ميانه ي شوشتر و دزفول و آل خميس در نزديكي هاي رامهرمز هر يك داراي شيخي جداگانه بودند . اين پنج شيخ سران عشاير عرب بوده و هر يك ، شيخ هاي ديگري را زير دست خود داشتند .

در ميان آن ها حاج جابر خان به هواخواهي دولت سرشناس بود و روز به روز كارش بالا مي‌ گرفت . پس از داستان جنگ با انگليس كه فداكاري هاي زيادي در راه ايران انجام داد ، در سال 1274 ق خانلر ميرزا  اختيار عشيره ي باوي را نيز به دست  او داد و در فرمان ديگري كه خود ناصرالدين شاه در سال 1284 ق نگاشت از حاج جابر خان رضايت ها نموده ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌؛ او را از ميرپنجگي به رتبه سرتيپ اول رسانيد .حاجي جابر خان پس از سي سال حكمراني در سال 1297 ق يا 1298 ق در محمره ( خرمشهر ) بدرود زندگاني گفت .

مزعل وخزعل

با مرگ شيخ جابر؛ در ميان دو تن از پسران او به نام هاي مزعل و محمد بر سر جانشيني پدر درگيري و كشاكش هايي به وجود آمد كه در نهايت با پيروزي شيخ مزعل به پايان رسيد . مزعل همچون پدرش به نزديكي خود با دربار مي كوشيد . تا آنجا كه از طرف شاه لقب « معزالسلطنه » و رتبه ي امير توماني و همچنين لقب « خان » و « نصرت الملك » كه از القاب پدرش بودند به او تعلق گرفت .

نام پسر كوچكترِ شيخ جابر ، خزعل بود . كه در نزد شيخ مزعل مي‌ زيست . و آنچنان كه نفل مي‌ كنند همواره ميان اين دو برادر در گيري و بد رفتاري وجود داشت . تا انجا كه خزعل ادعا كرده ؛ كه « در بيست و چند سالگي بر اثر هجوم اندوه مانند پيران سالخورده ؛ موي سرم سفيد شد » . سرانجام  ، تقريباً پس از ده سال مجادله و كينه ميان دو برادر ، شيخ مزعل در روز نخست محرم سال 1315 ق كشته شد . و شيخ خزعل جانشين او شده ؛ تمامي قدرت و القاب برادر را تصاحب كرد .كتاب تاريخ پانصد ساله ي خوزستان در مورد مرگ مزعل چنين نوشته است : « بدين سان كه خزعل چند تن از غلامان را با خود هم دست ساخته ؛ او را به هنگامي كه از كوشك فيليه پايين آمده سوار بلم مي‌ شد با تيرِ تفنگ از پاي در آوردند . »

شيخ خزعل و مظفرالدين شاه 

« در دوره ي مظفرالدين شاه ، حكومت شمال خوزستان عملاً در دست بختياري ، و حكومت جنوب آن در دست رؤساي بني كعب بود . حكمراناني كه از تهران به شوشتر اعزام مي‌ شدند بيشتر با تحريكات خزعل و بختياري روبه رو بودند و كار چنداني از پيش نمي‌ بردند »

شيخ خزعل در اين دوره با توجه به اين كه مشايخ عرب از پرداخت ماليات خودداري مي‌ كردند و نافرماني مي‌نمودند و با بهره گيري بهينه از شرايط آشفته ي كشور در راستاي نيل به اهداف و خواسته هاي خود در نزديك شدن هرچه بيشتر به دربار و نشان دادن شايستگي و لياقت هاي خويش مي‌ كوشيد ، و تا آنجا پيش رفت كه حكمراني اهواز و ديه هاي اطراف كارون را به او واگذاردند . اكنون شيخ خزعل پر قدرت ترين و پرنفوذترين شخص خوزستان بود و دست ستم بر اعراب دراز كرده به سركوب قلدرانه ي برخي از عشاير مخالف خود مي‌ پرداخت . او درون دربار نيز هواداراني داشت ، و به فرمان شاه به جاي معزالسلطنه لقب « سردار اقدس » به او دادند و از درجه ي امير توماني به رتبه ي نوياني ارتقا يافت .

شيخ خزعل و مشروطه

 هنگامي كه جنبش مشروطه و آزادي طلبانه در ميان ملت ايران شروع شد . شيخ خزعل با استفاده از نا آرامي‌ هاي به وجود آمده و غفلت حكومت به افزودن بر ممالك تحت سلطه خويش و همچنين به وجود آوردن يك كانون قدرت مستقل از حكومت مي‌ كوشيد . به طور كلي مي‌ توان گفت كه شيخ خزعل با به وجود آمدن فرصت مناسبي كه از آغاز مشروطه تا جنگ جهانگير اروپا ( 1914-1918 ) ادامه داشت به استوار كردن پايگاه خويش در خوزستان پرداخت و در همين راستا به از ميان برداشتن مشايخي مانند شيخ هويزه ، شيخ آل خميس و شيخ بني طرف كه زير دست او بودند مبادرت ورزيد و عشاير آنان را نيز زير دست خود گرفت . در همين زمان انگليسيان كه به خاطر شروع به كار « دارسي »  به اين سرزمين دل بستگي پيدا كرده بودند جهت جلوگيري از شورش و ناآرامي در اين مناطق به حمايت و هواداري از شيخ برخواستند . وگويا از همين سال هاي نخستين مشروطه بود ، كه شيخ خزعل انديشه ي يك فرمانروايي جداگانه را در سر پروراند

به توپ بستن مجلس در سال 1287 ه‍ .ش توسط محمد علي ميرزا و سركوبي آزادي خواهان در تهران و ساير شهرها باعث شد تبريز كه يكي از مهمترين اركان قدرت مشروطه خواهان محسوب مي‌ شد ؛ دست به مقاومت زده و با نيروهاي دولتي كه از طرف شاه براي پاك سازي شهر از مجاهدين مأموريت داشتند به جنگ برخواستند و دلاوري ها از خود نشان دادند .

در آن زمان كه شكست زبونانه ي مجلس در تهران باعث سرافكندگي ايرانيان در بسياري از نقاط و حتي كشورهاي اروپايي شده بود ، قيام مردم تبريز و پيروزي هاي چشم‌ گير آنان در مقابل دشمنان مشروطه باعث به جنبش در آوردن ايرانيان آزادي خواه و غيرتمند در درون و بُرون كشور شد . تا آنجا كه در استانبول ؛ ايرانيان انجمني به نام انجمن « سعادت ايران » بنياد نهادند كه يكي از فعاليت هاي آن ها جمع آوري اعانه از ايرانيان خارج از كشور براي تبريز بود . « يكي از كسان بِنامي كه اعانه به دست انجمن مي‌ فرستاد شيخ خزعل خان بود كه در خوزستان خودسرانه فرمان مي ‌راند . اين تنها كسي بود كه از ايران اعانه به تبريز مي فرستاد . »

دراين جا اين سؤال پيش مي آيد كه آيا شيخ خزعل از به وجود آمدن يك حكومت مشروطه حمايت مي‌‌ كرده است ؟ از آنجا كه اصول يك حكومت دموكرات و مشروطه در تضاد اساسي با حاكميت فئودالي و سرشار از ستم و بي عدالتي شيخ خزعل قرارداشت ، حمايت او از مشروطه خواهان در تبريز ، جاي بسي تعجب دارد . شيخ همواره مي‌دانست كه يك حكومت مركزي مقتدر نسبت به گسترش سلطه او به خوزستان حساسيت نشان خواهد داد . بنابراين با كمك كردن به آزادي خواهان تبريز سعي داشت كه آتشِ جنگ را ميان دولت و مردم شعله ورتركند . و از جو آشفته ي ناشي از در گيري حكومت با مردم و همچنين تضيف دولت مركزي حداكثر استفاده را ببرد . اما اين مسئله شايد صورتي غير از اين داشته باشد . با توجه به اقدامات خزعل در رابطه با ماجراي قيام سعادت كه به حمايت شديد از احمد شاه و مشروطه برخاست ، ( البته هدف اصلي او مبارزه با رضا خان وجلوگيري از تزلزل موقعيت كنوني خويش بود ) ممكن است شيخ خزعل هم مانند بسياري از سران مشروطه و روحانيون و مبارزان معني درست وحقيقي مشروطه را درك نكرده باشد و به خيال اينكه با به وجود آمدن يك حكومت مشروطه راه او براي رسيدن به آرزوي خويش كه همانا سلطاني عربستان (خوزستان ) بود هموارتر خواهد شد ، به تبري. ز اعانه مي فرستاد .

در نتيجه قدرت و استقلال عمل شيخ خزعل در اوايل سده ي بيستم ؛ بسيار افزايش يافت كه ناشي   از سه عامل زير بود : 1-             نخست اينكه حكومت مركزي  كه فاقد يك ارتش نيرومند بود  گرفتار قيام مشروطيت بوده و دروضعي قرار نداشت كه

به جنوب غربي كشور توجهي داشته باشد . 2- چون امنيت و تجارت هند نياز مند آرامش در خليج فارس وخوزستان بود ، لذا همكاري شيخ براي انگلستان ضرورت داشت . 3- دولت انگلستان و شركت نفت ( ايران  انگليس )در صورتي مي توانست ازميدانهاي نفتي تازه كشف شده بهره برداري كند كه حقوق احداث راه براي نصب لوله ها و اجازه ي تأسيس يك پالايشگاه درآبادان را به دست آ ورند . چون شيخ خزعل طبق فرمان شاه مالك اين زمينها بود . از اين رو انگليسي ها ناگزير بودند دست به دامن شيخ خزعل شوند .

توضيحات : 

1 در سال 1273 ق كه لشكر ايران به گشايش هرات مبادرت ورزيد ، انگلستان به دشمني با ايران برخاسته ؛ به بوشهر و آن پيرامون ها حمله كرده و بر آنها دست بافتند .( كسروي ؛ تاريخ 500 ساله ي خوزستان ؛ ص 180-181 )

2 عموي ناصرالدبن شاه كه مدت زيادي حكمران لرستان و خوزستان بود . ( كسروي ؛ همان منبع ؛ ص 178 )

3 نوياني    -  شاه زاده ، امير ، فرماده ي سپاه ( فرهنگ عميد )

4 دارسي   -   مظفرالدين شاه امتياز انحصاري استخراج و بهره برداري از نفت در تمام ايالات مركزي و جنوبي ايران را به يك انگليسي

به نام دارسي واگذار كرد .‌ ( 1907 )