تو نیستی...

تو نیستی

و من کنار این جهان نمی ایستم

 جان و جهانِ من جایی کنارِ تو جا مانده است

وقتی نیستی انگشتانم می فهمند

جایی کنار تو

نبضِ انگشتانم جا مانده است

کوچه ها سایه ات را می پوشند

« پاسبان ها همه شاعر می شوند »

و من خیالت را در پیراهنم

خواب می کنم

لطفاً مواظب آرامش پیراهنم باشید !

کسی آنجا خواب است

و من رفته ام

جایی

        خواب ببینم

و پاهایم را گذاشته ام

برای یوزپلنگ ها

و می دانم

یوز پلنگ ها زودتر از من به هر جایی می رسند .                         محمد رضا احمدی

جلسات آزاد هفتگی ( برنامه های آتی )

ارائه ی سمینار

" تضعیف اراده ی مردمی زیر هجوم نئولیبرالیسم "

( تحلیل انتخابات ریاست جمهوری فرانسه )

پژمان رحیمی

سه شنبه 1 خرداد 86 ساعت 18

و

نقد و بررسی فیلم

" اخراجی ها "

اثر مسعود ده نمکی

امین کسایی

شنبه 5 خرداد 86 ساعت 1۷

 

مکان برگزاری : خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

گلوبالیزیشن (Globalization ) یا جهانی سازیِ فقر

توضیح مدیروبلاگ: این مقاله را شهیر شهید ثالث نوشته است که از سایت خبریِ انتخاب برداشته شده است.شناختی از نویسنده نداریم ولی مقاله ی ایشان را بسیار مفید و خواندنی یافتیم . این مقاله تجربه ی آزاد سازیِ اقتصادی آرژانتین را نشان می دهد و نظرات تئوریسین های بزرگ نئولیبرالیسم را طرح می کند که در جای خود بسیار خواندنی هستند.

 

۶/٣۴ میلیون نفر در آمریکا زیر خط فقر به سر می برند و گرسنگان و بی خانمان ها در ظرف های آشغال رستوران های مک دونالد به دنبال دور ریخته غذاهای خورده نشده می گردند. این تعداد تنها ظرف مدت یکسال یعنی از ٢٠٠١ تا ٢٠٠٢، ٧/١ میلیون نفر افزایش یافته است. نسبت به سال ٢٠٠١، ٧/١ میلیون بیشتر بوده است.پس این همه افزایش تجارت و تولید ثروت به کجا رفته است؟ -  ثروت بیل گیتس معادل ١٢٠ میلیون نفر پائین جامعه آمریکا بوده است در حالی که جمعیت آمریکا در آن سال (٢٠٠٠) ٢٨٣ میلیون نفر برآورد شده است.

هر سال ٢۵ میلیون نفر از گرسنگی می میرند، ٨۴٢ میلیون نفر در گرسنگی مزمن به سر می برند و سالیانه ۵ میلیون نفر به این تعداد اضافه می شود . . .

ادامه نوشته

تروریسم مجازی

48 ساعت قبل از طریق خبرنامه وبلاگ به اطلاع اعضای آن رساندم که وبلاگ ما هک شده ، آن هم به شکلی عجیب و بدون هیچگونه تغییر و خرابکاری که البته احتمالا خیلی از دوستان متوجه آن نشده اند و به همت برخی از دوستان توانستیم مجددا مدیریت وبلاگ را در دست بگیریم که همین جا صمیمانه از دوستانی که ما را یاری رساندند تشکر می کنم .در مذمت این عمل چیزی نمی گویم که شنیع بودن آن بر همه هویداست . در ضمن فرصتی بود تا بیشتر به قدر و ارزش این مکان واقف شویم که ما را سخت دل بسته کرده و امیدوارم که شما را .

این پست نیز صرفا جهت اطلاع دوستان و عزیزان گذاشته شده و متذکر می شوم که جهت هرگونه تماس با انجمن از طریق ای میلsayeh_ngo [at] yahoo [dat] com اقدام فرمائید .

آسیب شناسی فعالیت های گروهی (گفتگوی آزاد هفتگی)

معرفی و نقد و بررسی عملکرد انجمن فرهنگی هنری سایه

زمان  : سه شنبه 25/2/86  -  ساعت 18

مکان : خ نادری – کوچه خوانساری – موسسه ی مشاوره مهرآوران

حوزه های تخصصی انجمن سایه از این پس به طور مستقل جلساتی عمومی را برگزار می کنند . این جلسات با محوریت موضوعاتی از حوزه های سینما ، ادبیات ، موسیقی ، علوم انسانی و هنرهای تجسمی تلاش می کند ارتباط بهتری با اعضای انجمن و دیگر علاقه مندان به مباحث فرهنگی و هنری برقرار کند . این جلسات به صورت هفتگی و شنبه ها برگزار می گردد که استثنائا جلسه ی اول آن روز سه شنبه 25 اردیبهشت برگزار می شود . شایان ذکر موضوع این جلسات از همین طریق اطلاع رسانی خواهد شد .

The Beatles

بيتلز گروه موسيقي اي بودند که يک نسل را به وجود آوردند. آنها اعتقادات، سبک و ذهنياتشان را با توجه به الهامات دروني خودشان ساختند. در آغاز از غزليات و اشعار پر محتوا شروع کردند و با در نظر گرفتن پيوستگي اشعار معني دار و سبک موزيکال متغير تبديل به بزرگ ترين گروه موسيقي شدند. هر آنچه که بيتلز انجام مي داد، همان بود که همه فکر مي کردند بايد انجام بدهند. اولين ترانه آنها از زبان پسر جواني بود که ترانه عاشقانه اش را براي محبوبش مي خواند و انتهاي اين ترانه نمادي بود ملهم از اعتقادات و عملکرد يک نسل .

 زمان زيادي طول نکشيد که آنها توسط يک گروه از نوازنده هاي فوق العاده و غير قابل تصور تبديل به يک گروه اسطوره اي بزرگ موسيقي شده اند. اين گروه توانستند به خوبي گروه هاي مشهور ديگر تاثيرات بيشماري در ميان مردم بگذارند. بيتلز کارشان را وقتي شروع کردند که يکي از اعضاي آنها به نام جان لنون گروهي به نام Quarry Men را در سال 1956 در ليورپول انگلستان تشکيل داده بود. آنها راجع به اتفاقات و رويدادهاي گوناگون مي نواختند و حتي بسياري از ترانه هاي آنها در برنامه هاي تلويزيوني شنيده مي شد. در جولاي سال 1957 وقتي که گروه Quarry Men در کليسايي مشغول اجراي برنامه بودند، پسرک جواني به نام پل مک کارتني توسط يک دوست به جان لنون معرفي شد. جان بسيار تحت تاثير قرار گرفت وقتي که ديد پل جوان به خوبي مي نوازد و تسلط کاملي به اشعار Eddie Cochram دارد. به همين دليل فورا از او تقاضا کرد که به اين گروه بپيوندد. پل دوست جوانتري داشت به نام جورج هريسون که گيتار مي نواخت. سرانجام بعد از مدتي اين سه نفر در سال 1958 به يک ديگر پيوستند و يک گروه سه نفره تشکيل دادند. آنها با درام زن هاي زيادي کار کردند ولي هر کدام به دليلي گروه را ترک کردند. اين گروه اجراي برنامه هاي کوچک را در سال 1959 در کلوپ Casbeh شروع کرد...

ادامه نوشته

تنها  ؛ اندکی پس از بازجویی

پژمان رحیمیبا خودم تکرار می کنم تا قانع شوم که سرم را باید بلند کنم . بلندِ بلند . تا کجایش را باید ببینم که تا کجا می کشد این تن . چه دردی ، سرم را باید بلند کنم . برگشتِ صدایم در قفسه ی سینه ام چندش آور است . چرا انعکاسی در کله ام ندارد این سخنگویی که با خودم دارم ؟ پس این ها چیست که می نویسم ؟ جوابش را که بدهم مگر نمی شود همان انعکاسی که باید درون کله ام باشد . این که دعوا ندارد بالاخره یک چیزی می شود اسمش را گذاشت . هر چه هست گفتگوی درون هم نمی توان نامیدش .

همیشه بدترین وقت، نواری که دوستش دارم به آخر می رسد . یک مضراب که نه واقعاً یک گام شاید بهتر باشد ، شاید هم بیشتر ، اما همیشه از نوار عقب ترم ، بی تاب می شوم و هلاک از تشنگی ، باز هم از زلیخا عقب ماندم . حالا باید به فکر این کار سخت باشم که نوار را برگردانم . نوار را برمی گردانم . حواسم نبود که سرم را بلند کرده بودم . دیگر به دردسر افتاده ام . کلید لامپِ اتاق را هم باید بزنم تا این خط ها قاطی نشوند . همین جوری بد خط می نویسم و کسی جز خودم از آن سر در نمی آورد چه برسد به اینکه لامپ هم خاموش باشد و قورباغه ها و خرچنگ ها بیفتند به جانِ هم ، اینجاست که نوشتن جواب نمی دهد وباید خط خطی کرد . از نقوش اسلیمی خوشم می آمد همیشه . می کشم ، خط می کشم . چنان پیچ و تابش می دهم که گمان نمی برم تا فردا صبح هم تمام صفحه را بتوانم خط خطی کنم . پیچ در پیچ می دود قلم ، پیچ در پیچ می شوم و کمرم را به صدا در می آورم. چه صدایی؟ درست مثل رعدوبرق پاییزی . آدم احساس می کند از درد بزرگی خلاص شده و به خودش آفرین می گویم : « خسته نباشی مرد ...» کوه کندم انگار . از بخت ِ بد هیچ وقت شیشکی هم بلد نبودم به چیزی ببندم . حتا کوهی هم اگر باشد که تیشه بزنم ، امیدی به فرهاد شدن در کار نیست . تازه کسی هم باورش نمی شود و همه تا به آدم می رسند سراغ کار و زندگی را می گیرند . تا خودم را بدبخت نکنم و نشوم یکی مثل همه ، خیالشان راحت نمی شود ...

ادامه نوشته

کابوس ها و رویاهای یک پنجاه و هشتی.

برای دیدن عکس در اندازه ی بزرگتر روی عکس کلیک کنیدبه مهاتما گاندی ، انسانی که با ذات عالم یکی شده است.        روبه روی  کامپیوترم نشسته ام ،  روی مانیتورعکس پسر بچه خارجی با کلاه مشکی و  پستانکی در دهان که بند متصل به پستانک شبیه یک جانور عجیب و غریب است خود نمایی می کند، پسر بچه دست چپ کوچکش را دور پای چپ بزرگ مردی نظامی که شلوار ارتشی به پا دارد واز بازو به بالا تا نوک سرش پیدا نیست ، حلقه کرده است ، روی دوش اویک  اسلحه جا خوش کرده است واز بین  پاهایش که ازهم  فاصله گرفته اند پاهای کودک دیگری با شلوار و کفش های بند دارسپید و جوراب مشکی مشخص است،مرد نظامی دست چپش را روی سر پسرک  کلاه مشکی گذاشته و او بی تفاوت یک طرف صورتش را به جیب شلوار باد کرده مرد نظامی چسبانده است ، در جیب شلوارش چیست؟  فشنگ ، یک ساندویچ نیمه خورده یا یک جفت جوراب شسته نشده ، ولی انگار پسرک از آن مردی که بارانی بلند پوشیده و خیلی از آدمهایی که آنجا هستند شجاعتر و جسورتر است ، عمق چشمهایش همه ما آدمهای این طرف عکس را تحت تاثیر قرار می دهد . به راستی در مخیله او چه می گذرد؟ نگاه جستجو گر و معصومش با آن پاچه های شلواربالا زده اش که زیر سنگینی پوتینهای سیاه رنگ  قرار گرفته رو به کجاست؟ آنجا بعد از دیوارگوشتی مرد نظامی چه اتفاقی دارد می افتد یا خواهد افتاد؟ آنها چه چیزی می بینند که ما نمی توانیم ببینیم ؟ نه نمی خواهند کسی را اعدام کنند ، نه نمی خواهند دست و پای کسی را قطع کنند ، نه نمی خواهند کسی را شلاق بزنند ، نه نمی خواهند آثارباستانی ملتی را زیر آب ببرند. درست است  قرن بیست ویکم است و همه دم از مذاکره و گفتگو می زنند . پس چشمهایم را روی هم می گذارم  و تصور می کنم. تصویر اول : آنجا الیور استون را میبینم که تصمیم گرفته بعد از فیلم توهین آمیز اسکندر،  فیلم ضد جنگ دیگری مانند جوخه  بسازد . تصویر دوم:آنجا اعضای محترم شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد را میبینم که می خواهند در خصوص نقض حقوق بشر در دارفور سودان برای چندمین مرتبه تشکیل جلسه دهند و شاید این بار راه حلی برای خاتمه این وضعیت نابهنجار و غیرانسانی پیدا بکنند. تصویر سوم : آنجا فیدل کاسترو در آخرین سالهای زندگی  در حال امضا کردن کتاب جنگ و صلح تولستوی است و در حالی که به صورت نمادین یک جلد از آن کتاب را به نلسون ماندلا به عنوان نماینده مردم جهان تقدیم می کند درباب گرم شدن زمین سخنرانی خواهد کرد وحالا نوبت شما است که وارد اطاقک رویا شوید و چهارمین تصویر را تصور کنید پس لطفا تصور کنید ....      « محمد امین عابدین »

شعری از حسین عارف زاده

چه آشناست !

زمین دور زده

یا من

با این کتانی ها

رو به جیوه ای ِ زننده ی غروب

تلخ می خندم ؟

 

حسین عارف زاده

زمستان،پنبه زنِ ابرها (زندگی و شعر جمال جمعه – شاعر عراقی)

جمال جمعهتوضیح مدیر وبلاگ: جناب آقای حمزه کوتی شاعر،محقق و مترجم اهوازیِ شعر عرب ،از این پس با وبلاگ انجمن سایه در زمینه ی تخصصشان همکاری خواهند کرد. ما ضمن خوشآمدگویی به ایشان تعدادی از اشعار جمال جمعه شاعر عراقی را که ایشان ترجمه کرده اند را به همراه معرفی ای از شاعر را به خوانندگان تقدیم می کنیم. با سپاس فراوان از آقای حمزه کوتی.

اشاره : جمال جمعه از شاعران امروز عراق است.او اکنون در دانمارک زندگی می کند و متولد 1956 است.در سال 1982 به دلیل فشار رژیم سابق عراق کشور خود را ترک گفت. مجموعه های شعر او عبارتند از : زندگی خاموش،اوقاتی با میرو، ستایش آخرین پادشاه ، نقاشی با شهر ها ، روزانه های یک خوابگرد، ناسوت،حاشیه ها و تتمه ها ، نامه هایی به برادرم ،کتاب کتاب ، نگین های اسکاندیناویایی.

در شعر جمال جمعه عناصر طبیعی با ساده ترین مسائل زندگی روزمره در هم می آمیزند.شعر جمعه نمایش وحدت و ترکیب این عناصر است. خورشید در آسمان همان تخم مرغ در ماهیتابه است.زمستان پنبه زنِ ابرهاست.باد رُفته گرِ طلای خزان.در شعر «بیدار شدن» شاعر به عناصری چون قالی، قاشق، نخل،اشیاء خصوصی،کف اتاق،ساعت رومیزی و مبل و ...صبح به خیر می گوید.او به مخاطبش می گوید که نه فقط اشخاص قابل احترام اند، بلکه به اشیاء پیرامون نیز می باید احترام گذاشت . زیرا که این ها نیز «هست»اند. جهان شعریِ جمال جمعه خشن نیست. نگاهش کودک وار است به جهان. نگاه آن کس که برای نخستین بار جهان را با تمام حواسش لمس می کند و با آن ارتباط برقرار می کند.نگاه انسان نخستین آن هنگام که اشیاء نامی نداشتند. شعر جمال جمعه  نامگذاری دوباره ی جهان است . و نامگذاری کردن و نام جدید نهادن بر اشیاء یعنی آفریدن آنهاست.  

مقدمه و ترجمه ی شعر ها: حمزه کوتی

ادامه نوشته

شعر - روزبه آغاجری

نه تقديرِ بي‌كلامي كه بگويم تمام! و

گردن‌ات بنهم

نه كلامِ مقدري تا

حرفي از تو را بسوزانم و

يوغِ تقدير از گردن بيفكنم.

 

چه‌اي و كه‌اي

پيرانه‌سرِ در آينهْ روبه‌رويِ منْ خاموش!                                    روزبه آغاجری - پانزدهمِ فروردين‌ماه 1386

انجمن سینمای جوان :  نمایش فیلم هزار توی پن ساخته ی گیلبرتو دل تورو در روز پنج شنبه ۶اردیبهشت ۸۶ ، ساعت ۱۸ در انجمن سینمای جوان اهواز واقع در امانیه ، خیابان مدرس ، جنب ثبت احوال . تلفن : ۳۳۳۱۶۱۵  - ورود برای عموم علاقمندان آزاد است .