سوگ یادِ دوستِ عزیزمان زینبِ نازنین؛
میوه بر شاخه شدم
سنگ پاره در کفِ کودک.
طلسمِ معجزتی
مگرپناه دهد از گزندِ خویشتنم
چنین که
دستِ تطاوُل به خود گشاده
منم!
از همین حرفی که آغاز کردم ، از همین اَلِفی که جمله را آغاز کرد کاملا پیداست که الفبا را این کفایت نیست تا این درد را حتا بیان کنم،حتا بازگو کنم که چه شد و چه گذشت.
میلادِ عزیز منقطع و نه همچون همیشه شاد و سرحال و عجول،کلامش را با هق هقِ گریه به پایان رساند. مدتی طول کشید تا گریه هایش باورمان شد!
فقط هفت روز مانده بود تا زینب و میلاد از شر رسومات عقب مانده مان نجات پیدا کنند و روابطشان به طور رسمی ثبت شود تا راحت شوند از اضطراب و نگرانی و نا امنیِ گزمکان و اوباشان و پلیسِ غارت و جهل. نه اینکه ثبت وسند تُحفه ای باشند یا نشان مرتبه ای یا کیفیتی ، نه ؛ ولی فقط هفت روز مانده بود تا زینب و میلاد با خیالِ راحت رو به همه بگویند که یارِ یکدیگرند.
حالا با این موجِ سنگین گذرِ زمان گمان که نه، حتما باورم شده است که زینب به طورِ جدی بر ذهنم سایه انداخته بود هر چند زمانی از آشنایی مان با او نمی گذشت. هنوز پچ پچ ها میانِ بچه ها-حلقه ی دوستانِ زینب و میلاد- موج می زد که : «وای چه دختر قشنگیه....» «چه دخترِ مهربونیه....» «بابا این از سرِ میلاد زیادیه...! » و ....
میلاد چه کیفی می کرد،رفیقمان درست شده بود،خوش تیپ شده بود، مؤدب شده بود،دوست داشتنی شده بود،میلادِ ما ،انسانِ غارنشین آدم شده بود!
کِیف می کردی با میلاد و زینب حرف بزنی ،حال می کردی سراغِ زینب را از میلاد بگیری،احوالِ میلاد را از زینب! چشمانشان برق می زد از شنیدنِ نامِ یار.
بی رحمی از این بالاتر، فاجعه از این بالاتر، شکنجه از این فجیع تر که لبخند رفیقمان را بر نقابِ خاکِ سرد تصور کنیم. چشمانمان دوخته شد به خاک، به اشکِ پدر و مادر.
گیج و منگ به سخنانِ پراکنده ی میلاد گوش می دهیم.گاهی می خندد،گاهی می گرید،چیزی را دیده بود،چیزی را حس کرده بود که می خواست به زبانی به ما حالی کند که چه کسی از میانِ ما رفته است.رفقا هیچ کدام باورشان نشده؛خیلی زود شروع به مرورِ خاطرات می کنیم به همراهِ میلاد و با هم حتا قهقهه می زنیم! هیچ کداممان باورمان نمی شود.همه منتظرِ زینب هستیم تا دوباره آرام و هُشیار بیاید گوشه ای بنشیند و تیکه ای بپراند به یکی! حواسم بود که چطور کلام را بیرون نیامده از دهانم می قاپید و گویی که هُشدار می داد: «حواسم هست ها! درست و دقیق حرف بزن،حرفِ مُفت ممنوع!! ».
مثل میلاد و زینب کم بودند دوستانی که این قدر با هم صمیمی و عاشق باشند.دو سه موردی هم داشتیم ولی مشخص بود که درست و حسابی عشقِ هم نبودند و همچنان هم ادا در می آورند،ولی چه کنند ،زندگی است دیگر، می گذرد!
تصویرها می گذرند از ذهنِ ما،این روایتِ میلاد است از حادثه ، تلخ ترین فیلم نامه ی زندگی اش را روایت کرد آخر می دانید که میلاد فیلمِ کوتاهی هم ساخته بود با بازیِ زینب. آن فیلمش را زینب روایت کرد.تنها نقطه ی قوت فیلم،زینب بود،چون نگینی درخشان. اکنون روایتِ میلاد،روایتِ عشق و خون، دَرنگِ ما: آبِ سرد ، سیبِ گلویِ زینب می جنبد و جان می گیرد هوسِ بوسیدنِ یار. انگشتانِ زینب نُقلِ دهانِ میلاد می شود تا....؛ اینجا کات می شود به تراژدیِ ما به سه قطره خون،این بار اما سه قطره خون بر تنه ی درخت!
پس و پیشش را هر کداممان هر بار به دردِ خودمان برای هم تعریف می کنیم و هر بار نگران که تنها از یک چیز سخن نگوییم.نگوییم که ....، نه زینب همیشه هست و خواهد بود، تردیدی نداریم، تردیدی ندارم.
توصیه ی حافظِ بزرگ را باید گوش کرد. میلادِ عزیز باید صبوری پیشه کند، باید مثل مرغِ زیرکِ شعرِ حافظ تحمل کند.
حالا برایِ ما میلادِ زخم است، چه زخمی.... چه زخمی...!
چه امیدی به .... به امیدی که .... ! پژمان رحیمی 23/6/1386