تبليغاتX
انجمن فرهنگی هنری سایه

انجمن فرهنگی هنری سایه

چراغی به دستم چراغی در برابرم من به جنگ سیاهی می روم

تنها یک لحظه

حسین یک نفس می دوید . صدا دنبالش می آمد و رهایش نمی کرد .همه دنبالش کرده وسرش داد می زدند ، کارنامه امتحانات آخر سالش را مخفی می کرد ،با دوستش از مغازه سر کوچه کمی خوردنی دزدیده بود ونگران از اینکه مغازه دار قضیه را فهمیده باشد ،پدر از در داخل می شود و هنوز چند دقیقه از ورودش نگذشته  که صدای بگو مگوی او و مادر بالا می گیرد ...

 صدای تلفن قطع نمی شد ،از صبح یکریز زنگ می خورد ،این صدا با کابوس های حسین یکی شده  و توی خواب همینطور به گوش می رسید. این کابو سها هر چند وقت به سراغش می آمدند چند بار می خواست به دکتر برود اما تنبلی و گرفتاریها ی کاری اجازه نمی داد به خودش برسد. حالا وضع فرق می کرد و اعصابش بکلی به هم ریخته بود. از دو سال پیش که مادرش مرده بود بیشتر از یک بار بدیدن پدر و برادر و خواهر هایش نرفته  .

 سر کار همه چیز طبق برنامه همیشگی پیش می رفت ، و همه منتظر اتفاقاتی از این قبیل بودند که مدتی را با صحبت پیرامون آن بگذرانند .  کنجکاو پچ پچ می کردند و از همدیگر سراغ او را می گرفتند ، دیگر کسی نبود که از غیبت او بی خبر باشد (( امروز روز سومه که خبری ازش نیست ، بدون هیچ اطلاعی گذاشته و رفته جواب تلفن رو هم نمیده ، یکی از همکارا هم که به نشونی خونش رفته بود گفت : ((در رو باز نکرد ، از همسایه ها هم پرس و جو کردم بی خبر بودن)) خیلی آدم سر به زیر و تو داری بود )).....

حاجت موسوی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 4:4  توسط حسین عارف زاده  | 

چه جهان غریبی ست...

 چه جهان غریبی ست...

و بوی کافور

             که گویی از دنیای دیگری میرسد!

نشسته ام

             و پاره سنگی ژرفای خلوتم را احاطه میکند

                                                                    و آه ! چه حضور سنیگینی...

گویی همه چیز در جنگی نابرابرانه در  من هجوم می آورند

و من

      آغشته میشوم به تهوعی عظیم

      در بدنی خسته از تهاجم اشیاء...

این منم !

که بر پیکره ی شاعری کور که آواهایش را در تمثالی بی مانند رها میکند...

نشسته ام !

آوا پیروز

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 6:5  توسط حسین عارف زاده  | 

گفتم: چاي ات را داغ بنوش و برايم دعا كن، / مادربزرگ خنديد / نوروز بود

گفتم: چاي ات را داغ بنوش و برايم دعا كن،

مادربزرگ خنديد

                      نوروز بود

مصطفا دهقان

خبر ساده بود: رفت. و حضور سنگين خاطره اش : ماند. از پادگان زده ام بيرون. آمده ام خانه ي روزبه. نشسته ايم به گپ و گفت كه خبر را مي شنوم، كرخت مي شوم، هجوم خاطره هايش خانه ي دل را خراب باده اي ديگر مي كند. مي گويم:" كاش راست نباشد". شك و اميد اولين چيزي است كه بعد از كم شدن آشفتگي به سراغمان مي آيد. نمي توانيم تلفن كنيم، مي ترسيم شخص آن طرف گوشي اميدمان به نادرستي خبر را به خاكستر بنشاند. به پژمان هم نمي شود تلفن كرد و پرسيد كه اگر راست باشد كلماتي نخواهي يافت براي همدردي براي تسلا براي همراهي كه كلام عقيم است در بيان حس ات. به فكرمان مي رسد به حسين تلفن كنيم. روزبه مي گويد:" من نمي توانم صحبت كنم، خودت بپرس". حسين آن طرف خط سلام مي دهد. گيج و نه به قاعده حالي مي پرسم. كلماتي رد و بدل مي شود كه يادم نمي آيند چه بودند. به ذهنم ترتيبي مي دهم، با ترديد سوالم را مي پرسم و جواب لبريز از طنين مرگ است.

در خودم فرو مي ريزم. بريده بريده به روزبه مي گويم كه راست است. ذهنم خلاء مي شود، پژمان مي آيد و تصور خرابي اش، علي و روزبه مي آيند و تصوير غم شان!

حال ديگر نگراني پژمان هم آوار مي شود بر سرمان، مي چرخيم دور خودمان تا راهي بيابيم كه از احوال پژمان باخبر شويم. كسي به ذهنمان نمي رسد تا خبري از پژمان بدهدمان. به ناچار تصميممان اين مي شود كه با خودش صحبت كنيم. خودمان را جمع و جور مي كنيم. كلمات به تاريكي ذهنمان گريخته اند. منزل به منزل روشن مي شويم؟ كلمات مي آيند و مي گريزند. به مغزمان نهيب مي زنيم كه چرا خالي است از كلمه.

مي گويد: "سلام"، پژمان است. صداي شيون زني از آن طرف گوشي مي شنوم. دلم هواي پژمان مي كند. دلم هواي مادر بزرگش مي كند كه چقدر ديدارش روشن ام مي كرد. غم مي نشيند به صدايم. تصور نبودنش هنوز بهت آور است. ياد شوخي هايش مي افتم ، ياد خنده هايش و داغ فرزندش كه تا بود؛ بود. - كه مگر اين داغ ها فراموش مي شوند. مي سوزانند حالا هم كه نيست.- و ياد خشمش از دژخيمان كه گذر زمان اندكي از آن نكاست.

تسليتي مي گويم به قاعده ي معمول و تشكري مي شنوم به شيوه ي مرسوم. مي شكند فضا. پژمان مي گويد اينجا رفقا از اين مي گويند كه چقدر تو را دوست داشت. خاطره ي نوروز امسال به ذهنم مي آيد، لطفش و ابراز محبت اش را به من. ماجراي مرگ را مي گويد. آخرين شوخي مادر بزرگش را تعريف مي كند، كه در لحظه ي مرگ هم دست از طنزش نكشيده بود و مرگ كه نا غافل رسيده بود و حالا...

 اما پژمان عزيز! اين پايان ماجرا نيست. شك ندارم كه او نمرده است كه انسان زماني مي ميرد كه خاطره اش مرده باشد و از او آنقدر خاطره ي شيرين براي همه ي ما مانده كه جاودانه اش كرده است براي هميشه. او زنده است، من شك ندارم و تو هم شك نكن چرا كه تا ابد خشمش در قلب ما و نگاه شوخ اش در چشمان ماست.

آيدا با حيرت گفت:

 درختان ليمو را ببين كه اين وقت سال غرق شكوفه شده اند؛

 مگر پاييز نيست؟!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 16:6  توسط حسین عارف زاده  | 

مادربزرگ هم رفت ...

در نظرات پست مربوط به حادثه ی دردناک میلاد و زینب در شعری گفته بودم :

این روزها

کلاغ سیاه ِ قصه ی مادربزرگ

بر فراز مزرعه ی ما

قار قار می کند .

.....

اما مادربزرگ هم رفت تا دیگر قصه گویی نباشد که روایت ِ این کلاغ ِ شوم را زیبایی صدایش و شیرینی قصه هایشِ تحمل پذیر کند .

فقدان ِ این مادربزرگ ِ دوست داشتنی را به پژمان رحیمی و خانواده اش تسلیت می گوییم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 19:46  توسط حسین عارف زاده  | 

دومين سالگرد تاسيس وبلاگ انجمن فرهنگی هنری سايه

 

دوساله شدیم ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 19:48  توسط حسین عارف زاده  | 

عین القضات همدانی

جلسات آزاد هفتگی(حوزه ی علوم انسانی)

سمینار روش شناسی اندیشه ی

" عین القضات همدانی  "

عین القضات همدانی از شخصیت های استثنایی در تاریخ تصوف و تفکر ایرانی است که در سی و سه سالگی به اتهام الحاد به دست اهل ظاهر به قتل رسید. هرچند که شخصیت او به سبب ازاداندیشی و قتل نابهنگامش  یک سمبل است اما در باب اندیشه و تفکرات او کمتر گفته و نوشته شده است بنابراین بررسی اثار فکری وی به نوعی شناخت شناسی جریانات کلامی و عقلی  این سرزمین است  که بی شک  با ادراک هویت جمعی ما ارتباط  تنگاتنگی دارد .

ارائه : علی مباشرزادگان

سه شنبه 10مهر 86 ساعت 18

مکان برگزاری : اهواز - خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

ورود برای عموم علاقمندان آزاد می باشد .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 19:18  توسط حسین عارف زاده  | 

دهانت تلخ شده ...

دهان‌ات تلخ شده،                                               

و روي حجم بي‌رمق صندلي رها شده‌اي.                  

چيزي لَزِج تمام تن‌ات را كِرِخ كرده است،                         

و هواي اتاق                                                       

از حسي عجيب و دور لب‌پَر مي‌زند.

                                                                 

دهان‌ات از شكل افتاده،                                        

و از جمجمه‌ات صداي خورده‌شدن مي‌آيد.                  

قالي تمام بدن‌ات را، حالا، حس مي‌كند.

آبِ دهان‌ات از گوشه‌ي لب‌ات آويزان شده،

و در چشم‌هاي بي‌رمق‌ات «هيچ ديگر نمانده است».      

بيرونْ سكوتِ خسته‌ي شرجي‌ست،

و دَر، با ضرب‌آهنگي آشنا كوبيده مي‌شود.

                    

]از دهان ماهي كوچكِ بي‌حركتْ روي سطحِ آب

چند حبابِ درشت بيرون مي‌آيد،

تكاني مي‌خورد،

و به عمقِ شفافِ تُنگ مي‌رود.[

« روزبه آغاجری »  يكم تيرماه 1382

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:0  توسط حسین عارف زاده  | 

شعر خوانی ِ اعضای انجمن

جلسات آزاد هفتگی(حوزه ی ادبیات)

 شعر خوانی ِ اعضای انجمن

سه شنبه 1 مهر 86 ساعت 18

مکان برگزاری : اهواز - خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

ورود برای عموم علاقمندان آزاد می باشد .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 19:24  توسط حسین عارف زاده  | 

میلادِ زخم...

سوگ یادِ دوستِ عزیزمان زینبِ نازنین؛

چه زود دیگر لبخندت را نخواهیم دید ...میوه بر شاخه شدم

                     سنگ پاره در کفِ کودک.

طلسمِ معجزتی

 مگرپناه دهد از گزندِ خویشتنم

چنین که

           دستِ تطاوُل به خود گشاده

                                            منم!

از همین حرفی که آغاز کردم ، از همین اَلِفی که جمله را آغاز کرد کاملا پیداست که الفبا را این کفایت نیست تا این درد را حتا بیان کنم،حتا بازگو کنم که چه شد و چه گذشت.

میلادِ عزیز منقطع و نه همچون همیشه شاد و سرحال و عجول،کلامش را با هق هقِ گریه به پایان رساند. مدتی طول کشید تا گریه هایش باورمان شد!

فقط هفت روز مانده بود تا زینب و میلاد از شر رسومات عقب مانده مان نجات پیدا کنند و روابطشان به طور رسمی ثبت شود تا راحت شوند از اضطراب و نگرانی و نا امنیِ گزمکان و اوباشان و پلیسِ غارت و جهل. نه اینکه ثبت وسند تُحفه ای باشند یا نشان مرتبه ای یا کیفیتی ، نه ؛ ولی فقط هفت روز مانده بود تا زینب و میلاد با خیالِ راحت رو به همه بگویند که یارِ یکدیگرند.

حالا با این موجِ سنگین گذرِ زمان گمان که نه، حتما باورم شده است که زینب به طورِ جدی بر ذهنم سایه انداخته بود هر چند زمانی از آشنایی مان با او نمی گذشت. هنوز پچ پچ ها میانِ بچه ها-حلقه ی دوستانِ زینب و میلاد- موج می زد که : «وای چه دختر قشنگیه....» «چه دخترِ مهربونیه....» «بابا این از سرِ میلاد زیادیه...! » و ....

میلاد چه کیفی می کرد،رفیقمان درست شده بود،خوش تیپ شده بود، مؤدب شده بود،دوست داشتنی شده بود،میلادِ ما ،انسانِ غارنشین آدم شده بود!

کِیف می کردی با میلاد و زینب حرف بزنی ،حال می کردی سراغِ زینب را از میلاد بگیری،احوالِ میلاد را از زینب! چشمانشان برق می زد از شنیدنِ نامِ یار.

بی رحمی از این بالاتر، فاجعه از این بالاتر، شکنجه از این فجیع تر که لبخند رفیقمان را بر نقابِ خاکِ سرد تصور کنیم. چشمانمان دوخته شد به خاک، به اشکِ پدر و مادر.

گیج و منگ به سخنانِ پراکنده ی میلاد گوش می دهیم.گاهی می خندد،گاهی می گرید،چیزی را دیده بود،چیزی را حس کرده بود که می خواست به زبانی به ما حالی کند که چه کسی از میانِ ما رفته است.رفقا هیچ کدام باورشان نشده؛خیلی زود شروع به مرورِ خاطرات می کنیم به همراهِ میلاد و با هم حتا قهقهه می زنیم! هیچ کداممان باورمان نمی شود.همه منتظرِ زینب هستیم تا دوباره آرام و هُشیار بیاید گوشه ای بنشیند و تیکه ای بپراند به یکی! حواسم بود که چطور کلام را بیرون نیامده از دهانم می قاپید و گویی که هُشدار می داد: «حواسم هست ها! درست و دقیق حرف بزن،حرفِ مُفت ممنوع!! ».

مثل میلاد و زینب کم بودند دوستانی که این قدر با هم صمیمی و عاشق باشند.دو سه موردی هم داشتیم ولی مشخص بود که درست و حسابی عشقِ هم نبودند و همچنان هم ادا در می آورند،ولی چه کنند ،زندگی است دیگر، می گذرد!

تصویرها می گذرند از ذهنِ ما،این روایتِ میلاد است از حادثه ، تلخ ترین فیلم نامه ی زندگی اش را روایت کرد آخر می دانید که میلاد فیلمِ کوتاهی هم ساخته بود با بازیِ زینب. آن فیلمش را زینب روایت کرد.تنها نقطه ی قوت فیلم،زینب بود،چون نگینی درخشان. اکنون روایتِ میلاد،روایتِ عشق و خون، دَرنگِ ما: آبِ سرد ، سیبِ گلویِ زینب می جنبد و جان می گیرد هوسِ بوسیدنِ یار. انگشتانِ زینب نُقلِ دهانِ میلاد می شود تا....؛ اینجا کات می شود به تراژدیِ ما به سه قطره خون،این بار اما سه قطره خون بر تنه ی درخت!

پس و پیشش را هر کداممان هر بار به دردِ خودمان برای هم تعریف می کنیم و هر بار نگران که تنها از یک چیز سخن نگوییم.نگوییم که ....، نه زینب همیشه هست و خواهد بود، تردیدی نداریم، تردیدی ندارم.

توصیه ی حافظِ بزرگ را باید گوش کرد. میلادِ عزیز باید صبوری پیشه کند، باید مثل مرغِ زیرکِ شعرِ حافظ تحمل کند.

حالا برایِ ما میلادِ زخم است، چه زخمی.... چه زخمی...!

چه امیدی به .... به امیدی که .... !                                                         پژمان رحیمی 23/6/1386

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 4:54  توسط حسین عارف زاده  | 

درون گرایی اگزیستانسیالیستی و رد سوبژکتیویسم !

قرن بیستم از راه رسیده بود.قرنی که دیگر نه حضور نوتوموسیان و فیلسوفان اخلاقی را می پسندید و نه وجود اثبات گرایان((پوزیتیویست ها )) و فیلسوفان تحلیلی را مثبت می پنداشت. با آمدن موج جدیدی از اندیشه های نوین ، تفکرات کهنه و جبرگرایانه،دیگر جایگاهی برای دوام نمی یافتند...تفکراتی نوین که نه بویی از کاتولیک و پروتستان  برده بود و نه سر سازشی با افراطیون جبرگرا داشت.حتی اندیشه های کانتی و دکارتی با بحران نابودی روبرو بودند و این (( اگزیستانسیالیسم )) بود که دوران جدیدی را برای اروپای خسته رقم میزد.

در جبهه ای فیلسوفان اخلاقی که از بی اعتنایی اگزیستانسیالیسم به مراتب سنتی ارزش می ترسیدند و در جبهه ی دیگر پوزیتیویست ها بر این آیین نو حمله های تند می بردند.با این همه ، اگزیستانسیالیسم بتدریج و بعد با سرعت بیشتر هواخواهانی به دست آورد و توانست جایگاهی معتبر در میان جامعه ی روشنفکری و قشر جوان برای خود به دست آورد. در میان مردمی که از قرن نوزدهم جز چند مذهب فریبنده و آهنگ نا موزون روزهای یکشنبه ، چیز دیگری به یاد نداشتند و هم آن هایی که از مطلق گویی زمانه ی خویش به تنگ آمده بودند، اگزیستانسیالیسم راه دیگری در پیش پا می نهد.این بار نظریه های (( آزادی )) ، (( اقتدار )) ، و ((مسئولیت - مسئولیتی که هر فرد دارای چنان رسالتی است که گویی همه ی آدمیان چشم به رفتار او دوخته اند-))میتوانست راه رهایی مردمان خسته از تنگ نظری زمانه ی خویش باشد.

اما این پایان راه نبود.گویی مخالفان متحد شده بودند تا  این مهمان ناخوانده  را که ظاهرا هم جایگاه  خوبی در بین جوانان به دست آورده بود به هر قیمتی نابود کنند ! آن هایی که سعی در زشت جلوه دادن این آیین داشتند، از آن به عنوان مکتب ترس،نا امیدی و یاس یاد می کردند.ولی در حقیقت ، اگزیستانسیالیسم مکتبی پر از نظریه های جسورانه و خوش بینانه بود.خوش بینی اگزیستانسیالیسم در این است که اعتقاد دارد ، بشر به پای خود و بی هیچ کمکی میتواند به سوی آینده ای درخور پیش رود.خوش بینی نهفته در نظریه های اصالت وجود ، میتوانست هدایت گر آرزوهای بزرگ در قالب دنیای مدرن باشد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 18:5  توسط حسین عارف زاده  | 

کودکیِ من و خاطره ی رضا علامه زاده (معرفی کتاب "سیاحت نامه ی محرمانه")

رحیم دلجو

نخستین بار وقتی کتابخانه ی باقی مانده از اقوامِ سفر کرده ام را زیر و رو می کردم ، نام رضا علامه زاده را شناختم.به خیلی پیش از این ها بر می گردد، شاید حوالی سال های 67 و68 بود و من 9یا10ساله بودم.دو جلد کتاب شناخت اجتماعی هنر به زبان ساده بود که رضا علامه زاده به عنوان هدیه ی تولد برای پسرش نیما در زندان نوشته بود.آن زمان چیز زیادی از کتاب نمی توانستم دریابم ولی برایم جالب بود که پدری به عنوان  هدیه ی تولد برای پسرش کتاب بنویسد! تازه نویسنده در زندان شاه گرفتار بوده و به یاد پسرش کتاب ها را نوشته ،پس همین کافی بود تا نام رضا علامه زاده به عنوان پدری اندیشمند، شجاع و مهربان در ذهن من ثبت شود.چهره ی علامه زاده در ذهن وخیال من خیلی به خسرو گلسرخی شبیه بود! عجیب اینکه من نمی دانستم علامه زاده هم پرونده ی گلسرخی بوده است ولی ناخودآگاه چهره اش شبیه به گلسرخی در نظرم می آمد.کلا من هر آدم خوبی را در کودکی شبیه به صمد بهرنگی و گلسرخی برای خودم تصویر می کردم!

بعد ها از جریان دفاعیات تاریخیِ گلسرخی و دانشیان آگاه شدم و وقتی خواندم که گلسرخی هم پسری به نام دامون داشته که برایش شعر سروده بود ، اسم گلسرخی هم برایم در کنار علامه زاده به عنوان یک پدر اندیشمند،شجاع و مهربان ثبت شد.گلسرخی پیش از علامه زاده برای من شناخته شده بود ولی برای کودکیِ من، همان اظهار محبت علامه زاده به پسرش کافی بود که بیشتر به او توجه کنم.صمد بهرنگی(و اولدوزش)، نسیم خاکسار و درویشیان هم برای من چنین بودند که نقل خاطراتم با آثار این بزرگان طولانی می شود و به احتمال زیاد بسیار نچسب برای خوانندگان!!

این هم نوعی معرفی کتاب است دیگر!

ولی اگر این چند خط را نمی نوشتم واقعا نمی توانستم راحت چیزی درباره ی کتاب "سیاحت نامه ی محرمانه" بنویسم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 15:57  توسط حسین عارف زاده  | 

پنجمین سالگرد تاسیس انجمن فرهنگی هنری سایه

گردهمآیی دوستان ، یاران و اعضای انجمن

به مناسبت فرا رسیدن پنجمین سالگرد تاسیس ِ

انجمن فرهنگی هنری سایه

(ارائه ی مقالات ، بحث و گفتگوی آزاد)

سه شنبه 13 شهریور 86 ساعت 18

مکان برگزاری : اهواز - خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

ورود برای عموم علاقمندان آزاد می باشد .
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 23:4  توسط حسین عارف زاده  | 

بیایید با اولدوز به گردش برویم !

جلسات آزاد هفتگی(حوزه ی ادبیات)

 

به مناسبت نهم شهریور ، سالروز درگذشت صمد بهرنگی

نقد و بررسی نمایشنامه :

" بیایید با اولدوز به گردش برویم ! "

نوشته ی پژمان رحیمی

سه شنبه 6 شهریور 86 ساعت 18

مکان برگزاری : اهواز - خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

ورود برای عموم علاقمندان آزاد می باشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:28  توسط حسین عارف زاده  | 

یادداشتی بر داستان اقدام میهن پرستانه اثر بهرام صادقی

علی مباشرزادگان

بهرام صادقیصادقی کم می نوشت و کم گویی خصلت او بود شاید در عهد و روزگاری که می زیسته چنان بازار سخنوری و لفاظی گرم بوده است که ترجیح داده به نوعی زبان در بند بکشد و بجز پاره ای از ضروریات الباقی اندیشه اش را هویدا نکند.  چنان که ساعدی درباره ی او نوشت :

" بهرام صادقی درروزگاری که میزیست خود را همانند بیگانه و غریبه ای حس میکرد."

ولی براستی این غریبگی چرا؟

شاید با یک کنکاش روانی ساده بتوان علل مهجوری او را عدم پذیرش احوالات و شرایط فرهنگی و اجتماعی و سیاسی زمانه اش تبیین کرد که به یقین ذهن های پویا و حساس بیشتر در گذر ناخوشی های دوران اسیب می بینند و به گونه ای شدید زجر از تحمل ان شرایط طبیعت ثانویشان  میشود و شاید انتخاب زبان طنز نیز از سوی مولف در واقع خنده های تلخی است که نویسنده از تحریف وسیع واقعیت در عمومیت جامعه سر میدهد چنان که پست مدرن ها میگویند :

" هنگامی که نمیتوان گره ای را گشود میبایست به آن خندید "

اقدام میهن پرستانه را از دو منظر میتوان بررسی کرد : یکی از بعد زبان شناختی و تحلیل متن و بیرون کشاندن ارایه های ادبی مختلف و بازی های زبانی که بوجود اورنده ی محیط طنز داستان است . و دیگری از لحاظ تحلیل محتوا و بررسی مفهومی و ارتباط ان با دنیای عینی و شرایط و ساختارهای اجتماعی و فرهنگی ....

 * پاورقی :

 * این جلسه از سری جلسات هفتگی انجمن فرهنگی هنری سایه روز سه شنبه 30 مرداد برگزار شد . متن کامل داستان را در انتهای این پست می توانید مطالعه کنید .

 

 * بهرام صادقی در ویکی پدیا ( + )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 13:54  توسط حسین عارف زاده  | 

فراخوان مقاله

به مناسبت فرا رسیدن پنجمین سالگرد تاسیس انجمن فرهنگی هنری سایه ، از همه ی دوستان ، یاران و اعضای محترم انجمن تقاضا داریم که به این مناسبت مقالات ، پیشنهادات و انتقادات خود را تا پایان شهریور ماه برای ما ارسال نمایند . مطالب ارسالی به ترتیب در وبلاگ قرار خواهند گرفت .
sayeh_ngo@yahoo.com
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 4:2  توسط حسین عارف زاده  | 

ضعف حافظه ی تاریخی!!( به مناسبت فرا رسیدن سالگرد کودتای 28 مرداد)

پژمان رحیمی

چند سال پیش در یکی از شماره های هفته نامه ی چلچراغ، خبری از مایکل مین (Micheal Minn)، موسیقی دانِ آمریکایی منتشر شده بود که یک اپرا- راک درباره ی کودتای 28 مرداد نوشته بود و در چندین شهر آمریکا به صورت کنسرت نیز ارائه شده بود. مایکل مین، با یک مقاله درباره ی کودتای 28 مرداد که در نشریه ی نیویورک تایمز به چاپ رسیده بود با موضوع آشنا می شود و بعد از پیگیری مداوم متوجه می شود که دولت آمریکا دخالت مستقیم در کودتای 28 مرداد داشته و خود را موظف به آگاه کردن مردم آمریکا از این موضوع می داند. او می گوید که مردم آمریکا باید بدانند دولتشان به چه صورت در صحنه ی سیاست دیگر کشور ها نقش مخربی را بازی می کند. این خبر از این جهت باعث تعجب ما می شود که می بینیم کسی در آن سوی جهان چنین به هویت ملت ایران توجه می کند و آن را در کنار سعادت مردم آمریکا می بیند و همان قدر ما را نیز به اندیشه وا می دارد که به راستی کنش گران سیاسی و فرهنگی ایران چگونه به تاریخ و مسائل دور یا نزدیک به زمانه ی خود برخورد می کنند. به نظر می رسد که اگر شناخت جوانان و دانشجویان را از تاریخ تحولات ایران بسنجیم، حدیث مستهلک «ضعف حافظه ی تاریخی»- که چندان هم راوی اش پنهان نیست- را حی و حاضر خواهیم یافت.

تاکید نادرست بر پدیده ای با عنوان «حافظه ی تاریخی» و تفکیک نا به جای آن از دیگر ابعاد تاریخی و اجتماعی ، ما را به ورطه ی ذهن گرایی ای تقلیل گرا خواهد انداخت. تاریخ بی تردید صحنه ی عملکرد نیرو های اجتماعی بوده است که این نیرو ها شامل طبقات مختلف اجتماعی و اقتصادی و دیگر قشر ها و گروه ها می شود و روابط متقابل این ها و تعادلی که به لحاظ سیاسی و اقتصادی و به دنبال آن فرهنگی ایجاد می شود، در تعیین کردن چگونگی تحولات یک جامعه موثر است. در تاریخ تحولات اجتماعی ایران، همواره اقشاری از جامعه در پی تحولاتی اجتماعی و سیاسی، در معرض سرکوب سیاسی، اقتصادی و فرهنگی قرار گرفته اند. این که ساختار دولت و حاکمیت سیاسی در ایران چه ویژگی هایی داشته است که چنین صفحاتی در تاریخ ما ورق خورده است، بسیار سوال مهم و چالش گری است، اما نکته ای که کاملا مشخص است همان حذف و سرکوب بخشی از جامعه توسط سلطه گران زمانه است. اتفاقا از همین زاویه است که می توانیم نگاهی دقیق تر به علل وجودی «ضعف حافظه ی تاریخی» (اگر این ترکیب را کاملا بپذیریم) در نزد ایرانیان بیاندازیم. برخوردی تک بعدی به ترکیب لغوی و مفهومی « ضعف حافظه ی تاریخی» ما را به این راه حل لازم اما نا کافی می رساند که گویی همه باید سال هایی را وقف مطالعه ی تاریخ ایران بکنند!!  اما مگر حافظه ی تاریخی جدای از کنش تاریخی و نیزخارج از حضور در مناسبات و کشاکش اجتماعی و سیاسی موجودیتی دارد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 23:21  توسط حسین عارف زاده  | 

اراذل و اوباش جادویی

محمدرضا جعفری

مصاحبه کننده ای که بیش تر به نظر می رسد _ با توجه به نحوه ی سوالات و لحن و خود سوال ها_ بازجو باشد با تاکید و پشت سرهم از دختر می پرسد تو چه   می گفتی؟چه طور اصرار می کردی؟چه گونه التماس می کردی؟آن ها چه می گفتند؟با تو چه کار کردند؟در پاسخ التماس های تو چه کردند؟ (باز دوباره) تو وقتی التماس می کردی چی می گفتی؟... (و بعد جوانک متجاوز) تو وقتی دختر التماس می کرد چه کردی؟اصلن عاطفه داری تو؟ دختر چه لباسی پوشیده بود؟..(به دختر) تو چی پوشیده بودی؟.... صحنه ی اعدام چندین نفر:حرکت کند تصویر،کات به چهره های اعدامیان،موسیقی و گزارش گری که  می خواست بداند آن ها چه حسی دارند.زیرنویس:اراذل و اوباش.

این همه تکرار و تاکید بر اراذل و اوباش برای چیست؟ گفتار حاکم با نمایش های مختلف،توضیح و تفسیر اتفاقات صورت گرفته در طرح امنیت چه چیزی را می خواهد بیان کند؟این همه برنامه ی تلویزیونی در کنار چهره های ملیح و حق به جانب مجریان و مصاحبه شونده گان و این آخری ها کوله پشتی و پخش صحنه های اعدام و مصاحبه با اراذل و اوباش در پی اثبات و تحکیم چه چیزی است که فعلن غایب است و این نیاز به نمایش همه جانبه را ایجاب می کند؟

در تمام این برنامه ها و مصاحبه ها دو چیز مشترک است و مدام با دسته ای از تعریف های گوناگون تکرار می شود: اراذل و اوباش و امنیت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 23:20  توسط حسین عارف زاده  | 

به بهانه ی سالگرد 28 مرداد

گزارشی از دیدار با مصطفی ریش از قُلدر ها و لوطی هایِ آبادان ِ قدیم

اولین بار؛ با اسم مصطفی ریش (مصطفی سَرَندی)  در یادداشتی از نسیم خاکسار (نویسنده ی مطرح جنوبی) که به مناسبت در گذشت «م . آزاد» - شاعر به حاشیه رانده شده – نوشته شده بود؛ آشنا شدم. زمان یادداشت مربوط می شد به آبادانِ دهه ی سی وچهل. دوران نوجوانی نسیم که همزمان بود با دوره ای که «م. آزاد» و« حسن پستا» در دبیرستان «امیرکبیر» درس می دادند. حال و هوای یادداشت و اشاره ی خاکسار به اسم مصطفی ریش و ریش کاسترویی اش توجهم را جلب کرد. از دوستان آبادانی در باره اش سؤال کردم. اکثراً می شناختند. و هنوز هم در قید حیات بود. خُب. مصطفی ریش در دسترس بود و آبادان هم که همین بغل.

آن طور که از حرف های این و آن برداشت می شد، مصطفی ریش از قُلدر ها و لوطی هایِ زمان خودش بود. در محله ی نزدیک به گمرک، از قدیم یک ایستگاه تاکسی داشت. از آن آدم هایی که اطرافشان پُر از نوچه های کوچک و بزرگ بود. شاید مثل داش آکل زمانی یک محله ی آبادان را قُرُق می کرده است [صدایی در سَرم می گوید: بزن زنگو].

به آبادان که رسیدم، مهدی گفت برای ساعت 6:30 عصر با او قرار گذاشته است. گفته بود: «خیلی ها اومدن و نوشتن. تا صبح براتون صحبت می کنم». با این حساب امشب را آبادان ماندگار شده ایم. آفتاب انگار فحشمان می دهد. در این شرایط عاقلانه ترین کار؛ رفتن به یک سر پناه برای گذراندن ظهر است. ناهار خانه ی مهدی میهمان بودم. جنوبی ها در بالاترین نرخ تورم هم؛ میهمان نوازی و خونگرمی خود را از دست نمی دهند. البته در این گرما، گاهی هم خونِ آدم به جوش می آید. ناهار قلیه ماهی بود. قلیه ماهی خوردن در آبادان مزه ی دیگری داشت.    روزبه رحیمی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 2:51  توسط حسین عارف زاده  | 

اقدام میهن پرستانه

جلسات آزاد هفتگی(حوزه ی ادبیات)

 

نقد و بررسی داستان ِ :

" اقدام میهن پرستانه "

نوشته ی بهرام صادقی

سه شنبه 30 مرداد 86 ساعت 18

مکان برگزاری : اهواز - خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

ورود برای عموم علاقمندان آزاد می باشد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 2:14  توسط حسین عارف زاده  | 

شعری از نسرین مزرعه ( 2 )

ابراهيم!

به آتش بگو زمستان است

وما ميان موزه هاي سرد

تبر هاي كهنه را

بي هيچ

سخن

صدا

عشق

به دوش لخت بت هاي زنده مي زنيم.

ما

مؤمنانه عاشقيم

برادرم را مي گويم

همان متر سك صبور مزارع قهوه

شايد

به گوانتانامو بردندش

شايد گناه است ولي من هم

زبان پرندگان دنيا را

خواهم آموخت

وبه نامت

قسم كه با استخوان گرم

زخمه به نت هاي آخر اين آهنگ مي زنم ....            ادامه ی شعر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 16:18  توسط حسین عارف زاده  | 

تقویم رویدادها ی انقلاب مشروطیت

توضیح مدیر وبلاگ :

این مطلب که خلاصه ای از تقویم رویدادهای انقلاب مشروطه است ، مربوط به بخش اول جلسه ی پاسداشت انقلاب مشروطیت به مناسبت 14 مرداد می باشد که روز سه شنبه 16 مرداد در انجمن فرهنگی هنری سایه برگزار گردید . در اولین فرصت بخش دوم این جلسه نیز در وبلاگ قرار می گیرد...

تقویم  رویدادها ی انقلاب مشروطیت :

اردیبهشت 1283 [مه ی 1904] تشکیل جلسه ی مخفیانه ی کمیته ی انقلاب در تهران

2 دی 1283 [22 ژانویه 1905] انقلاب 1905 روسیه

4 اسفند 1283 [23 فوریه 1905] تشکیل جلسه ی انجمن مخفی تهران

1284 [1905] تشکیل فرقه ی ایرانی اجتماعیون عامیون در باکو

اسفند 1283- فروردین 1284 [مارس-آوریل 1905] اعتراض ها و اعتصاب ها در تهران علیه ژوزف نوز، رئیس بلژیکی گمرکات؛ اتحاد دو روحانی بر جسته ی تهران، سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی، برای رهبری اعتراض ها

22 آذر1284 [13 دسامبر 1905] اعتصاب و تحصن دو هزار معترض در حرم حضرت عبدالعظیم؛ تقاضای عدالتخانه

22 دی 1284 [12 ژانویه 1906] صدور فرمان مضفرالدین شاه برای تأسیس عدالتخانه؛ بازگشت معترضان به تهران

18 فروردین 1285 [7 آوریل 1906] انتشار نشریه ی طنز ملا نصرالدین در تفلیس

تیر- مرداد 1285 [ژوئیه 1906] بست نشینی ملّیون در قم و در باغ کنسولگری بریتانیا ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 15:0  توسط حسین عارف زاده  | 

شعری از یونس اسفندیار

زیبایی و سکوت شب را

توأمان

       یکجا

             می خواهم

نه زان گونه که

زیبایی اش را

عاریتی از چراغِ سردرِ همسایه باشد

یا که سپیدی ِ سیاه گون ِ سکوتش را

تلق و تولوق ِ چرخ ِ مامور شهرداری

که آمده

نخاله ها و خاکریزه های خواب ِ رنگین ِ همسایه را جاروب کند .

زیبایی و سکوت ِ شب را

ای کاش

         توأمان

                 یکجا می داشتم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 15:43  توسط حسین عارف زاده  | 

" پاسداشتِ انقلاب مشروطه "

جلسات آزاد هفتگی(حوزه ی علوم انسانی) انجمن فرهنگی هنری سایه

 به مناسبت ۱۴ مرداد

ارائه ی سمینار :

" پاسداشتِ انقلاب مشروطه "

سه شنبه 16 مرداد 86 ساعت 18

مکان برگزاری : اهواز - خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

ورود برای عموم علاقمندان آزاد می باشد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 15:41  توسط حسین عارف زاده  | 

شیر علی مردان به روایت کامکارها

رحیم دلجو                     ( معرفی کاسِت "ایران زمین" )

گروه کامکارها  با روحیه ای جهان وطنی به سراغ ملودی های نواحی مختلف محدوده ی سرزمینیِ ایران رفته اند. کاست "ایران زمین" گویا در پاییز 1384 منتشر شده است، اما کمتر کسی را سراغ داشتم که از انتشار این کاست اطلاع داشته باشد.در این کاسِت ارژنگ کامکار تنبک می نوازد، اردشیر کمانچه، اردوان سنتور و ارسلان عود می نوازد و می خواند. در این کاست سه قطعه از موسیقی نواحی شرق و غرب کشور (به غیر از کردستان) انتخاب شده و بقیه ی قطعات از موسیقی محلی کُردی انتخاب شده اند. قطعه ی مشهور و حماسی شیر علی مردان که یک ملودی بختیاری است اولین قطعه ی این کاست است. تنظیم بی نظیر اردوان کامکار به خوبی ظرفیت ها و حس و حال قطعه ی پُر قدمت شیرعلی مردان را نشان می دهد. به خصوص عود نوازیِ استادانه ی ارسلان کامکار در میانه ی کار، شکی باقی نمی گذارد که اردوان به خوبی حس و حال بختیاری ها را در مواجهه با این قطعه ی حماسی درک کرده است. حماسه ها در موسیقی بختیاری بسیار لطیف هستند و در ظاهر عاشقانه و تغزلی به نظر می آیند. غم و شادی در موسیقی بختیاری نمودی ملایم تر از موسیقی کردستان و لرستان دارند که به خوبی در تنظیم اردوان کامکار نمایان است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:56  توسط حسین عارف زاده  | 

شعری از نسرین مزرعه (1)

                                 برای او که بارنج آمد،دررنج زاد و دررنج ماند!کاش به رنج نرود!

بي پدر ِ در به در

در به در ِ بي پدر

كه زبان به دهن نمي گيرد

وانتخاب كوچكش 

شايد -

بزرگترين ِگناهانش باشد

و باور كن

براي فانوسي در انتهاي گورهايي كه به هيچ جا نمي رسد

مرگ هم جُك بي مزه ايست

.....................................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:56  توسط حسین عارف زاده  | 

بررسی سمفونی ایثار اثر مجید انتظانی

یونس اسفندیار

مجید انتظامیهنر همواره جایگاهی خاص در زندگی آدمیان داشته و دارد.تا جایی که می توان گفت هنر و به دنبال آن نقد یک اثر هنری چه در حوزه ی فرم شناسی و چه در زمینه ی محتوا،جزئی جدا نشدنی از تمدن های بشری امروزی گشته مه خود پیشینه ای تاریخی دارد و از این منظر موسیقی به عنوان یکی از ارکان هنر جایگاهی خاص دارد.همان طور که در بالا اشاره شد یک اثر موسیقیاییرا نیز میتوان در دو غالب فرم و محتوا مورد نقد و بررسی قرار داد.در نظر فرمالیستی ساختارها و و چارچوب های اثر مورد بررسی قرار میگیرد و به نوعی از دیدگاه فنی با اثر برورد میشود.اما از دیدگاه نقد محتوایی، زیباشناسی یک اثر بررسی میشود.شکل سازبندی و علت به وجود آمدن چنین سازبندی ای ، فرازها و فرودها و گشتن به دنبال اشاره هایی که آهنگساز با این فاز و فرودها به شنونده میدهد و همچنین بیرون کشیدن مفاهیم اجتماعی از دل اثر به دیدگاه زیبایی شناسانه ی نقد هنری بر میگردد.

حماسه به عنوان نوعی از مفاهیم جاری در اجتماعات بشری که لازمه ی شناخت آن ،مرور تاریخ و بررسی آثار حماسی است از جمله ژانرهای هنری است که در موسیقی جایگاهی ویژه پیدا کرده است.اگر به سابقه ی تاریخی وجود ارتباط بین حماسه و موسیقی نگاه کنیم شاید ریشه ی ابتدایی آن را در جنگ های قبیله ای انسان های نخستین پیدا میکنیم که از موسیقی به عنوان ابزاری برای اعلان جنگ و یا حتی شاید ایجاد شور حماسی میان جنگجویان استفاده شده است.پس موسیقی حماسی که در اثر خلق یک حماسه و یا حتی برداشتهای انتزاعی آن بوجود می آید به نوعی تاریخ را به تصویر میکشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:13  توسط حسین عارف زاده  | 

سرمایه داریِ دولتی در شوروی ( بخش نخست )

افشین شمس قهفرخی

90 سال پیش در هنگامی که جهان در آتش یک جنگ خانمان سوز و بی حاصل جهانی می سوخت شلیک توپ های یک رزمناو روسی آغاز یک انقلاب بزرگ را نوید داد.

آری! رزمناو «آراوورا» در سحرگاه 25 اکتبر 1917 (7نوامبر) شروع عملیات انقلابی را اعلام کرد. انقلابی که بر اساس تئوری ها و مبارزات عملی پیروان کارل مارکس و فردریش انگلس پی ریزی شده بود و خواهان خاتمه یافتن جنگ، تقسیم زمین میان دهقانان، قدرت گیری شوراهای کارگران و سربازان و لغو مالکیت خصوصی و استثمار بود. از آن روزهای خون و آتش 90 سال می گذرد. و در طول آن 90 سال امید به ایجاد یک دنیای بهتر و ناامید شدن از ایجاد چنین دنیایی بارها و بارها اتفاق افتاده است. انقلاب کارگری اکتبر روسیه سرآغاز یک فصل نو در تاریخ بود. فصلی که به کارگران و زحمتکشان یادآور می شود قادرند تا سرنوشتشان را خود اداره کنند.

از انقلاب اکتبر سال ها می گذرد. در طول این سال ها کارگران و نیروهای انقلابی در کشورهای مختلف بارها کوشیدند تا الگوی این انقلاب را در کشور خود پیاده سازند. در طول این سال ها تاریخ شاهد انقلاباتی بود که اکتبر سرلوحشان بود: 1919 آلمان و مجارستان، 1949 چین و...

 اما آن چه باید در اکتبر به دست می آمد در فردای آن به دستِ «میوه چینان سنگدل انقلاب» چیده و زیر پا له شد. از اکتبر بایستی حکومتی بیرون می آمد که « نه فقط طبقه کارگر بلکه تمام بشریت را رها» می ساخت. نظامی که «کارِمزدی» را از میان بر می داشت، «مالکیت خصوصی» را لغو می کرد و یک نظام سوسیالیستی می ساخت. جامعه ای که انسان ها نه از  روی نژاد، رنگ پوست، زبان، فرهنگ و مذهبشان بلکه از روی انسان بودنشان به رسمیت شناخته می شدند. مارکس معتقد بود انسان قابل ترحم نیست، بلکه قابل احترام است. انقلابیون و کارگران روسیه نیز به قصد ایجاد چنین نظامی با چنین دیدی پیکار خود را سازماندهی می کردند.

اما عوامل و شرایط تاریخی و هجوم بی امان سرمایه داری جهانی سرنوشت انقلاب را به گونه ای دیگر رقم زد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 3:51  توسط حسین عارف زاده  | 

جلسات آزاد هفتگی(حوزه ی علوم انسانی)

 

ارائه ی سمینار :

" معادلات و تناقضات کمپین یک میلیون امضا "

توسط : پژمان رحیمی

سه شنبه 26 تیر 86 ساعت18

مکان برگزاری : اهواز - خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

ورود برای عموم علاقمندان آزاد می باشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 21:42  توسط حسین عارف زاده  | 

جلسات آزاد هفتگی(حوزه ی هنرهای تجسمی)

ارائه ی سمینار :

" کاریکاتور ، هنری انتقادی "

سه شنبه 19 تیر 86 ساعت 19

مکان برگزاری : اهواز - خیابان نادری – کوچه ی خوانساری – ساختمان مهرگان – طبقه ی چهارم – موسسه ی مشاوره ی مهرآوران .

ورود برای عموم علاقمندان آزاد می باشد .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:23  توسط حسین عارف زاده  | 

شعر...

۱                                                                           ۲

شهد گیلاس رسیده                                              مرد

                در چشمان تو                                            زن اش را شخم می زند

                                                                             و زن

خون انار گندیده                                                      همچنان که در شیار گود سینه اش

                در لبان من                                             مدفون می شد

سرخ لبخنده ی شقایق را                                       با خود می گفت :

                - تو بگو -                                                امسال اگر محصول خوب باشد

                کداممان خونین تریم ؟                             زمینم را پس می گیرم

تو

که تازه از راه رسیده ای ؟

یا من

که گندِ ماندن ام ؟                                                   « پیمان فاضلی »

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:32  توسط حسین عارف زاده  |